سيستم وبلاگ نويسي درتين بلاگ

»

              

بازم تابستون تموم شدو پاییز از راه رسید راستش هر وقت اول مهر میشه یه جورایی هم دلم میگیره هم خوشحال میشم هم یاد حساسیت Ù?صلیم میوÙ?تمو عطسه های بی امانکه هرسال این موقع به سراغم میادو مجبورم مرتبا آنتی هیستامین بخورم یا آمپول حساسیت(از این یکی اصلا خوشم نمیاد) به هر حال با همه ÛŒ عطسه هاش دوسش دارم یه جورایی دوست دارم برگردم به Û±Û° سال قبلو دوباره برم مدرسه توی حیاط مدرسه بدوم جیغ بکشم...همیشه وقتی بچه ایم میخوایم هر Ú†Ù‡ زودتر بزرگ شیم ولی وقتی بزرگ میشیم تازه یاد بچه گیامون میوÙ?تیمو میگیم کاشکی هنوز بچه بودیم خداییش تازه دارم درک میکنم چقدر صبح هایی Ú©Ù‡ میخواستم برم مدرسه برام زور داشت Û¶ صبح باید بیدار میشدم  Û¶:Û²Û° سرویس میومد دنبالمو منم تا خود مدرسه میخوابیدمخداییش خیلی حال میداد زنگای تÙ?ریحم Ú©Ù‡ Ù†Ú¯Ùˆ چقدر میخوردیم هر Ú†ÛŒ هله هوله بود توی اون یک ربع میریختیم تو شکممون

دیروز  با مامانی رÙ?ته بودم مرکز چشم پزشکی تهران توی میدون ونک وایییییییییی وقتی دختر بچه های کلاس اولیوو با ماماناشون میدیدم راست راستی ذوق میکردمو با خودم میگÙ?تم منم یه روزی انقدری بودم چقدر شادن ...خوش به حالشون همه با مقنعه های سÙ?ید توردار با روپوشهای صورتی سرخابی سبز بنÙ?Ø´ واقعا ناز بودن 

دیروز Ú©Ù‡ داشتم با آرش حرÙ? میزدم توی پارک نشسته بود داشت باهام حرÙ? میزد Ú©Ù‡ یه دÙ?عه Ú¯Ù?ت تو رو خدا نگاه Ú©Ù† این کلاس اولیا دختراشون قده نمکدونن

بعدم شروع کرد به لو دادن خودش توی دبیرستان Ú©Ù‡ Ú†Ù‡ کارهایی میکردن از جمله اذیت کردن دخترای مدرسه ای Ú©Ù‡ نزدیک مدرسشون بود میگÙ?ت انقدر اذیتشون میکردیم Ú©Ù‡ دیگه همشون میشناختنمون یه بارم با دوستش رÙ?ته بودن نانوایی Ú©Ù‡ از قضا ساعت زنگ تÙ?ریح اون مدرسه بوده دخترام از پشت پنجره اینارو دیده بودن داد زده بودن Ú©Ù‡ آرشو پدرام  بعدشم هرچی دم دستشون بوده از تو حیاط کوبیدن تو سر اینا Ø®Ù„اصه Ú©Ù‡ حسابی تلاÙ?ÛŒ کردن ولی بعدا اینا باز اذیتشون کردن

و اما حالا شیطونیهای خودم و دوستام از کلاس سوم شروع میشه چون اول و دوم سرویس داشتم

شیطونی ما تا دبستان خلاصه میشد به Ú¯Ù„ کندن از در خونه ÛŒ مردم اونم از ریشه Ú©Ù‡ بیاریم بکاریم توی حیاط خونمون چند دÙ?عه هم کاشتیم توی حیاط مدرسهراهنمایی هم شیطون نبودم Ù?قط از زیر کار درو بودم اونم سر کلاس حرÙ?Ù‡ Ùˆ Ù?Ù† برای باÙ?تن شال گردنو دستکش Ú©Ù‡ همشو مامانم باÙ?ت هر کاری کردم درست یاد نگرÙ?تم  راستش یه خاطره ÛŒ جالبم دارم Ú©Ù‡ مال Û²Û² بهمن توی مدرسه است راستش من  تا سوم راهنمایی مدرسمون نمونه مردمی بود Ùˆ اکثرا هم با حجاب بودن Ùˆ باید چادر سرمون میکردیم سر سرود Û²Û² بهمن بود Ùˆ منم Ù†Ù?ر دوم بودم Ùˆ توی ردیÙ? اول سرود ...روی سن بودیم Ùˆ داشتیم میخوندیم Ú©Ù‡ مربی تربیتیمون خواست ازمون عکس بندازه توی گروه Ù?قط موهای من بیرون بود مربیمونم Ù‡ÛŒ بهم اشاره میکرد Ú©Ù‡ مقنعه تو بکش جلو منم اصلا اهمیت نمیدادم تا آخر سر عکسشو انداخت چند روز بعدش عکسو زده بودن روی برد مدرسه Ùˆ من توی اون عکس Ù?قط موهام بیرون بود بچه ها همه خندشون گرÙ?ته بود مربیمون اومد زد پشتم Ú¯Ù?ت حالا دیگه به روی خودت نمیاری...اندÙ?عه رو چیزی بهت نمیگم آخه رتبه دوم مسابقات علمیه منطقه شدیانقدر ذوق کردم Ú©Ù‡ یه دÙ?عه پریدم تو بغلش اون بنده خدام هاجو واج منو نگاه میکرد

واما شیطنت دبیرستان شیطونیامون خلاصه میشد به نوشتن روی کاغذو پرت کردن از اینور کلاس به اونور کلاس Ùˆ تقلب کردن سر امتحانا Ú©Ù‡ در این امر مهم من Ù?قط چندبار موÙ?Ù‚ بودم به خاطر اینکه خیلی زود رنگم یا میپره یا عین لبو قرمز میشم Ùˆ این خصوصیتو توی دانشگاه هم هنوز Ø­Ù?ظ کردم مایه ÛŒ آبرو ریزیه

Ùˆ اما شیطنت های دانشگاه Ú©Ù‡ هرچی بگم Ú©Ù… Ú¯Ù?تم ولی یه چیزیو جدی بگم به نظر من واسه ÛŒ خود من Ú©Ù‡ هیچ کاری بلد نبودم لازم بود Ú©Ù‡ یه مدت از خانوادم دور باشمو بعضی چیزارو یاد بگیرم  دلم برای تمام روزهای دانشگاهم تنگ میشه واسه کلاسای Û¸ صبحش Ú©Ù‡ همیشه به زور از خواب بلند میشدم آخه معمولا شب قبلش تا ساعت Û´ صبح بیدار بودیمو هر ساعت خونه ÛŒ یکی از بچه ها بودیمو تا Û´ صبح Û´ طبقه رو Û±Û° بار بیشتر بالا Ùˆ پایین میرÙ?تیم دلم برای حراست دم در دانشگاه Ú©Ù‡ همیشه خانوم مرادی بهم گیر میداد Ú©Ù‡ مانتوت کوتاست موهاتو بکن تو... تنگ میشه

خب آبغوره بسه

به هر حال امیدوارم سال تحصیلی جدید برای همه سال خوبی باشه

------------------------------------

Ù¾ÛŒ نوشت: امشب نگین آدرس یه وبلاگو بهم داد Ú©Ù‡ بدجوری داغون شدم شرح حال یه Ù?رشته یکوچولو Ú©Ù‡ خیلی مریضه لطÙ?ا هر کدوم Ú©Ù‡ اومدین اینجا بهش سر بزنید Ùˆ دعا کنید Ú©Ù‡ هرچه زودتر خوب بشه مخصوصا اونایی Ú©Ù‡ خودشون پدر یا مادرن دعای  مخصوص بکننhttp://goorban.blogfa.com/

 

پی نوشت ۲:این وبلاگ برای کوچولوی بالا ختم قرآن گذاشته هر کدومتون که میتونید شرکت کنید برید و بهش بگید

ممنون از همتون   http://mrsglamour.blogfa.com/post-281.aspx

 

ثبت نام

»

 

 

بالاخره یکشنبه رÙ?تم دانشگاه ثبت نام کردم البته یکم مشکلات داشتم Ú©Ù‡ آرش به دادم رسید Ùˆ با Ú©Ù…Ú© Ù?کری بالاخره پول شهریه ثابتمو ریختم به حساب بابای آرش Ú©Ù‡ آرش برام بریزه به حساب دانشگاه Ùˆ ثبت نامم کنه آخه هیچکس دورو برم حساب سیبا نداشت Ù?قط یکی بود Ú©Ù‡ دوست نداشتم بهش رو بندازم خلاصه Ú©Ù‡ آرش برام ثبت نام کرد Ùˆ انتخاب واحدمم خودش کرد Ùˆ قرار شد بعدا هزینه ÛŒ ثبت نامو ازم بگیره البته به خیال خودش Ú©Ù‡ Ú¯Ù?ت 4 تا بوس منم Ú¯Ù?تم Ù?علا بزن به حساب تا ببینم Ú†ÛŒ میشه خلاصه Ú©Ù‡ یکشنبه با دختر عموم رÙ?تم دانشگاه حسابی توی شهر Ùˆ جنگل چرخوندمش بی چاره دپرس شده بود میگÙ?ت من میخوام بیام دانشگاه شما درس بخونم منم بهش Ú¯Ù?تم نخیر میسپرم راهت ندن برو همون دانشگاه سراسری تهران خودتون درس بخون اونم جیغ میزد میگÙ?ت نمیخوام اگه شده یه ترم مهمان میشم اینجا منم مسخرش میکردم اونم Ù‡ÛŒ میگÙ?ت Ú©ÙˆÙ?تت بشه اینجا اینهمه درخت داره انقدر هواش خوبه....منم اداشو در میاوردم شده بود عین بچه های 7 -8 ساله توی Ú©ÙˆÚ†Ù‡ دنبال غازها میکرد Ú©Ù‡ باهاشون عکس بندازه منم Ù‡ÛŒ میگرÙ?تمش میگÙ?تم آبروی منو بردی انقدر اینور اونور ندو ...خلاصه Ú©Ù‡ بیچاره دپرس شده بود همش میگÙ?ت دانشگاه ما یه درختم نداره 6 طبقه ساختن الکی Ù‡ÛŒ میریم بالا میایم پایین منم بهش میخندیدم از همه اینا بگذریم انقدر Ú©Ù‡ دختر عموم توی اون یه روز از سوادکوه Ùˆ دانشگاه ما عکس انداخت Ù?کر نکنم من توی این 4 سال عکس انداخته باشم آخرم به زور آوردمش خونه با Ú©Ù„ÛŒ وعده وعید

خلاصه Ú©Ù‡ اون یه روز خیلی خوش گذشت با آرش قرار شد یه مورد مناسب براش پیدا کنیم Ùˆ آرشم سریع Ú¯Ù?ت آقای ((Ú© )) از خنده پای تلÙ?Ù† ترکیدم حالا دختر عمومم ذوق کرده بود Ù‡ÛŒ میگÙ?ت کیو میگه میخوام ببینمش منم جلوی چشمم قیاÙ?Ù‡ ÛŒ مریمو مجسم میکردم Ú©Ù‡ کنار آقای Ú© وایسته واقعا از نظر قدی خیلی بهم میخوردن عین Ù?یلو Ù?نجون راستی یادم رÙ?ت توی دانشگاه از یکیم خوشش اومد Ú©Ù‡ بچه حالش گرÙ?ته شد یکی از استادای سختگیر Ú©Ù‡ متاهله... ظهرم ساعت 1 اومدیم تهران Ú©Ù„ÛŒ توی ماشین خندیدیم راننده از بس حرÙ? زد سرمونو برد مامانمم Ú©Ù‡ دیگه خسته شده بود Ù?قط با سر تکون دادن حرÙ?ای راننده رو تایید میکرد Ùˆ ماهم میخندیدیم از اینا Ú©Ù‡ بگذریم میرسیم به اینکه دوباره من امروز صبح(در واقع دیروزآخه الان Ú©Ù‡ اینارو مینویسم پنجشنبه میشه دیگه)دوباره برگشتم شمال Ú©Ù‡ Ú†Ú© دانشگاهمو ببرم آرشم اومده بود شمال صبح ساعت 5:30 رسیده بود ساعت 11 هم اومد دم پل دنبالم Ú©Ù‡ باهم بریم دانشگاه وای وقتی دیدمش انقدر ذوق کردم خیلی بامزه شده بود سوار ماشین شدیم Ú©Ù‡ بریم دانشگاه توی ماشین بهم Ú¯Ù?ت زود باش هزینه کاÙ?ÛŒ نتو بده منم Ú¯Ù?ت هوم چی؟؟؟؟خوبی؟ خندش گرÙ?ته بود وقتی Ú©Ù‡ رسیدیم دانشگاه دم در به علت رعایت Ù?رهنگ Ùˆ ادب Ùˆ حرمت دانشگاه از هم جدا شدیم (نگهبانی گیر نده) بعد دوباره چسبیدیم بهم Ùˆ رÙ?تیم ساختمون اداری امور مالیو کارامونو کردیم بعدم تا دم پلیس راه باهم اومدیم Ú©Ù‡ من ماشین بگیرم بیام تهران همین جور سر به سر هم میذاشتیم Ùˆ قرار شد همدیگرو بندازیم تو رودخونه... بعدشم آرش Ú¯Ù?ت یادم  Ø±Ù?ت برات Ù?یلم عصر یخبندان جدیدرو بیارم یه سنجاب ماده توشه شبیه توکاراش همش مثه تو خودشو لوس میکنه Ú©Ù‡ به آدمو گول بزنه... آخرم Ú©Ù‡ رسیدیم دم پلیس راه دوباره با کمال تعجب همون ماشینی Ú©Ù‡ یکشنبه باهاش رÙ?تم تهران اومد آرشم یک لحظه اخم کرد Ú¯Ù?ت با این میخوای بری Ú¯Ù?تم آره اون دÙ?عم باهاش رÙ?تیم تهران نگران نباش  Ø¨Ø¹Ø¯Ù… خداحاÙ?ظی کردیمو آرش برگشت دانشگاه دنبال بقیه ÛŒ کاراش منم اومدم خونه وسایلمو برداشتمو اومدم تهران الانم مهربون توی ماشینه Ùˆ داره میره اصÙ?هان با اینکه 24 ساعتم نشده Ú©Ù‡ دیدمش ولی دلم خیلی واسش تنگ شده بیش از حد  

»
مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.

درد دل

»
سلام دوست جونای خوبم خوبین خوشین؟ منم خوبم البته تا حدی آخه این مدت خیلی اعصاب خوردی داشتم همشم تقصیر خودم بوده Ùˆ هست راستش الان Ú©Ù‡ با خودم Ù?کر میکنم تازه Ù…ÛŒÙ?همم Ú©Ù‡ چقدر احمق بودم همیشه نزدیکترین دوستام بهم ضربه زدنو برام درس عبرت نشد خلاصه Ú©Ù‡ تصمیم خودمو گرÙ?تم Ú©Ù‡ اگه از تنهایی بمیرم هم دیگه با کسی دوست نشم Ú©Ù‡ بعدا باعث آزارم بشه نمیدونم شایدم من خیلی پر توقعم شایدم زیادی خوشبینم Ùˆ Ù?کر میکنم همه مثل خودم رو راستن خلاصه Ú©Ù‡ این مدت Ú©Ù„ÛŒ عذاب کشیم به خاطر حرÙ?ها Ùˆ چرت Ùˆ پرت هایی Ú©Ù‡ یه به ظاهر دوست دربارم زد ولی خدایی Ú©Ù‡ بالا سرم بوده Ùˆ هست همه چیزو به همه ثابت کرد

راستش تصمیم نداشتم اینجا از خاطره های تلخ زندگیم چیزی بگم اما میگم شاید یکمی سبک بشم شایدم یه تجربه بشه واسه ÛŒ دوستای وبلاگیم Ú©Ù‡ میان اینجا همونجوری Ú©Ù‡ بیشتر شماها میدونین من از سال 84 تا حالا توی یکی از شهرای شمالی درس میخونم توی این 4 سال با آدمای زیادی آشنا شدم Ú†Ù‡ دختر Ú†Ù‡ پسرالبته پسرای همکلاسیم بودن Ùˆ دوستای آرش ... خلاصه Ú©Ù‡ چیزای زیادی از همشون یاد گرÙ?تم ولی این وسط یه چیزی خیلی عذابم داد اونم حرÙ?ایی بود Ú©Ù‡ یک دوست سر یه سری مسائل پشت سرم زد کسی Ú©Ù‡ نزدیک 3 سال باهاش توی یه خونه زندگی کردم کسی Ú©Ù‡ تمام مشکلاتشو تا اونجایی Ú©Ù‡ از دستم بر میومد براش حل میکردم ولی چون آدمی نبودم Ú©Ù‡ سرش منت بزارم خیلی زود همه چیزو Ù?راموش کرد Ùˆ من شدم آدم بده ÛŒ قصه منی Ú©Ù‡ به خاطر اشتباهاتی Ú©Ù‡ کرده بود با آرش بحث میکردمو نمیذاشتم پشت سرش جلوی من بد بگه منی Ú©Ù‡ وقتی با نامزدش دعواش میشد آشتیشون میدادم حالا شدم آدم بده چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟نمیدونم شاید چون به خاطر رÙ?تارای بچه گانش دیگه نتونستم تحملش کنم Ùˆ از 12 اردیبهشت ازش جدا شدم تازه نه به این سادگی ها با Ú©Ù„ÛŒ آبرو ریزی Ú©Ù‡ سر بعضی جریانات برام پیش آورد ولی من هیچی Ù†Ú¯Ù?تم Ùˆ Ù?قط گریه کردم  Ùˆ زنگ زدم به بابام Ú©Ù‡ بیاد شمال Ùˆ خونه ÛŒ جدا برام بگیره اما تا Ù?همید حرمت همه ÛŒ این سه سالو گذاشت زیر پاش Ùˆ له کرد هرچی از دهنش دراومد بهم Ú¯Ù?ت ومن سکوت کردم ولی تا آخر عمرم ازش نمیگذرم

خلاصه Ú©Ù‡ از اون خونه رÙ?تم Ùˆ رویا اومد پیشم به کسی هم Ù†Ú¯Ù?تم برای Ú†ÛŒ از اون خونه رÙ?تم Ù?قط 3 Ù†Ù?ر از این جریان خبر داشتن آرش Ù?رشید Ùˆ رویا Ú©Ù‡ رویا باماهمخونه بود Ùˆ Ù?رشیدو آرشم سر یه قضیه همه چیو Ù?همیدن خلاصه Ú©Ù‡ منو رویا همخونه شدیم برای 2 ماه چون رویا دانشگاه ما مهمان بود Ùˆ ترم جدید باید تهران باشه توی این 2 ماه سرمون به کار خودمون بود خیلی حرÙ?ا از اینور اونور میشنیدم اما به روی خودم نمیاوردم میگÙ?تم عیبی نداره از من 2 سال کوچیکتره هنوز بچه است ...تا اینکه رÙ?تیم بندرعباس از طرÙ? دانشگاه ظهر رÙ?تم راه آهن چون من تهران بودم رویا هم با مریم Ùˆ ایکس از شمال با بقیه بچه ها با قطار شب قبلش اومده بودن Ùˆ صبح رسیده بودن تهران چندتا از بچه ها Ù‡ÛŒ به منو رویا اصرار کردن Ú©Ù‡ بیاین تو کوپه ÛŒ ما ولی من Ú¯Ù?تم ما میخوایم بریم با مریم Ùˆ ایکس  بزارین اونام بیان اگه جا نبود میایم پیش شما وقتی سوار قطار شدیم یکدÙ?عه ایکس با صدای بلند به مریم Ú¯Ù?ت برو به استادبگو ما 4 Ù†Ù?ر میخوایم باهم باشیما کس دیگه ای نیاد پیشمون شاید باورتون نشه یک دÙ?عه بغض گلومو گرÙ?ت رویا رو کرد بهم Ú¯Ù?ت عیبی نداره میریم پیش بقیه  Ùˆ دلداریم داد توی بندرعباسم همینجور برام قیاÙ?Ù‡ میگرÙ?ت منم به روی خودم نمیاوردم Ú©Ù‡ کسی بÙ?همه خلاصه Ú©Ù‡ برگشتیم تهران Ùˆ یک Ù‡Ù?ته بعدش رÙ?تیم شمال واسه امتحانا توی اون مدت انقدر حرÙ? شنیدم Ú©Ù‡ جدا سوختم من به کسی چیزی Ù†Ú¯Ù?تم اما هرچی تونسته بود پشت سر من به بچه های کلاس Ú¯Ù?ته بود نمیدونم Ú†Ù‡ بدی در حقش کردم باورم نمیشد این حرÙ?ا راست باشه ولی وقتی رویا هم تایید کرد داشتم دیوونه میشدم منی Ú©Ù‡ 3 سال همخونش بودمو Ù?روخت به چیزایی Ú©Ù‡ حتی Ú¯Ù?تنش خجالت آوره یه دختر تا Ú†Ù‡ حد میتونه بی حیا باشه  Ù…ثلا من تا چند ماه پیش یه خواستگار سمج داشتم Ú©Ù‡ از هر نظر موقعیتش مناسب بود ولی به خاطریه سری مسائل من نمیخواستم ولی اونا خیلی دوستم داشتن بعدش همون موقع ها Ú©Ù‡ من ناراحت بودم ایکس به رویا Ú¯Ù?ته بود پسره حتما یه مشکلی داره Ú©Ù‡ انقدر اصرار میکنن Ú©Ù‡ رویام Ú¯Ù?ته آخه Ú†Ù‡ ربطی داره؟؟؟

نمیدونم شما اینو قبول دارین یانه هر دوستی بین دختر Ùˆ پسر دعوا قهر ناراحتی Ùˆ این مسائل رو داره  شاید منو آرش تا حالا توی این سه سال دوستی دعوا Ùˆ قهر نداشتیم اما سر بعضی مسائل بحث داشتیم Ùˆ شاید من ناراحت میشدم ویه وقت پیش ایکس به عنوان یه خواهر دردودل میکردم Ú©Ù‡ همه ÛŒ این مشکلاتم سر چیزای الکی بود اما همین دوست اینارو کرد مثل یه چوب Ùˆ کوبید توی سرم سر امتحان آمار بود Ú©Ù‡ دوتا از بچه ها اومدن خونه ÛŒ ما برا درس خوندن اون شب بهم Ú¯Ù?ت ایکس Ú¯Ù?ته آرش هلیا رو گذاشته سر کا ر Ùˆ Ù?قط چند روز یه بار بهش زنگ میزنه وقتیم Ú©Ù‡ هلیا میره تهران خونشون اصلا موقعیت اینکه با آرش حرÙ? بزنه رو نداره آرش داره مسخرش میکنه  ÙˆÙ‚تیم Ú©Ù‡ آرش میره اصÙ?هان اصلا هلیا رو آدم حساب نمیکنه .....Ùˆ خیلی چیزای دیگه واقعا داشتم آتیش میگرÙ?تم رو کردم به ملیکا Ú¯Ù?تم آره راست میگه Ù?قط نمیدونم از وقتی Ú©Ù‡ شماها اومدین این کیه هر چند ساعت یه بار بهم زنگ میزنه آره راست میگه Ù?قط نمیدونم این کادوهارو Ú©ÛŒ برام گرÙ?ته  خوبه جلوی چشم خودش بود ایناروآرش برام گرÙ?ت Ú©Ù‡ ملیکا Ú¯Ù?ت همه چیو میدونم من خودم وقتی Ú¯Ù?ت موقعیت حرÙ? زدن نداره بهش Ú¯Ù?تم تا اونجایی Ú©Ù‡ میدونم مامان بابای هلیا هردو شاغلن Ùˆ از صبح تو خونه تنهاست تا 7-8 شب  Ø¨Ø¹Ø¯Ù… 3 ساله از خوابگاه تا حالا باهم دوستن  به کسیم ربطی نداره Ú©Ù‡ Ú†Ù‡ جورین.... Ùˆ یه سری حرÙ?ای دیگه Ú©Ù‡ شرمم میاد بگم

خلاصه که خیلی دلم سوخت آخه مگه من چیکارش کرده بودم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من Ù?قط واگذارش کردم به خدا

خب حالا بریم سر بقیه ÛŒ ماجراها آرش برا تولدم یه تاپ مشکی خوشگل خرید البته 4 تیر کادومو داد راستش من شب قبلش زنگ زدم به آرشو Ú¯Ù?تم Ù?ردا بیاد در خونه کارش دارم اونم قبول کرد Ùˆ Ù?ردا ظهر بعد امتحانش اومد در خونه منم سوغاتی بندرعباسو Ú©Ù‡ براش گرÙ?ته بودم دادم بهش Ú©Ù‡ یه دÙ?عه کادومو داد بهم تا اومدم تو خونه رویا دویید Ùˆ کادو رو از دستم قاپیدو بازش کرد Ùˆ سر به سرم میذاشت میگÙ?ت امروز چون تولد منه پس اینم کادوی منه  Ùˆ Ú©Ù„ÛŒ خندیدیم شبم Ù?رشید اومدو  کادوی تولد رویا رو داد بهش  

راستش اون شب دلم خیلی پر بود سر یه حرÙ?ÛŒ Ú©Ù‡ آرش به شوخی بهم زده بود Ùˆ من جدی گرÙ?ته بودم تا اینکه    

  بالاخره بهش Ú¯Ù?تم  Ùˆ سبک شدم ودلم آروم گرÙ?ت یازدهم هم با رویا رÙ?تیم واسه Ù?رشید کادوی تولد گرÙ?تیم یه ساعت Ù…Ú†ÛŒ  خیلی خوشگل Ú©Ù‡ دوتامون باهم خوشمون اومد بعدشم آرش اومد دم در پاساژ یکم چرخیدیم بعدم خداحاÙ?ظی کردیم Ùˆ برگشتیم خونه الان هر روز Ú©Ù‡ میگذره بیشتر از قبل دوسش دارم  Ø§Ù…تحانام 13 تیر تموم شد اما تا 16 شمال بودم آخه دلم تنگ میشد چون تا مهر نمیتونیم همدیگرو ببینیم صبح شانزدهم هم سوار اتوبوسم کرد Ú©Ù‡ بیام تهران کلیم برام خوراکی خرید لواشک پاستیل کاکائو Ú©Ù‡ کاکائوشو هنوز نخوردم

از سه شنبه هم قرار گذاشتیم باهم یک Ù‡Ù?ته حرÙ? نزنیم ولی نتونستم Ùˆ خودم زنگ زدم آخه دلم طاقت نمیاره تا امروز صبح Ú©Ù‡ زنگ زد Ú¯Ù?ت داره میاد تهران Ú©Ù„ÛŒ ذوق کردم اما Ú†Ù‡ Ù?ایده نمیتونم برم ببینمش آخه Ù?ردا میره کرج بعدم میره اصÙ?هان  Ø´Ø§Ù†Ø³ منه دیگه تا امروز کرج خونه خاله ام بودم اون اصÙ?هان حالا Ú©Ù‡ من اومدم  تهران اون میره کرج  ولی عیبی نداره شاید به صلاحمونه

Ù¾ÛŒ نوشت:خدا جونم سرم داره منÙ?جر میشه دلم میخواد یه مدت تنهای تنها باشم

پی نوشت:تا کی باید...

پی نوشت:بازم سحر ...آخه واسه چی به من میگی؟؟؟؟؟؟؟؟

 

تولد تولد تولدم مبارک

»
       تولدم مبارک

البته Ù?ردا Ûµ صبح به دنیا میام

واییییییییییییییییییییی باورم نمیشه یعنی الان من ۲۴ ساله که دارم زندگی میکنم؟؟؟؟؟؟؟یعنی انقدر بزرگ بودم؟

واقعا که عمر آدم مثل برق و باد میره

خب حالا یکم خودمو تحویل بگیرم

Û±

Û²

Û³

تولد تولد تولدم مبارک       مبارک مبارک تولدم مبارک

وای وای وای شب تولدم چه بارونی میاد

                                                         اینم کیک تولد

                                                             Ù¾Ø³ کادوهاتون کوششششششششش؟؟؟

خب عیبی نداره همین که اومدین یه دنیا برام ارزش داره

 

 

 

مطالب قبلی

  • ثبت نام[پنجشنبه 26 شهريور 1388] [16]
  • درد دل[جمعه 13 شهريور 1388] [25]
  • تولد تولد تولدم مبارک[جمعه 13 شهريور 1388] [21]
  • باز اومدم[جمعه 13 شهريور 1388] [24]
  • مساÙ?رت عید[جمعه 13 شهريور 1388] [22]
  • لغت نامه[جمعه 13 شهريور 1388] [28]
  • این چند وقت[جمعه 13 شهريور 1388] [23]
  • ثبت نام[جمعه 13 شهريور 1388] [18]
  • این مدت[جمعه 13 شهريور 1388] [17]
  • این چند وقت[جمعه 13 شهريور 1388] [21]
  • بعد از سه ماه[جمعه 13 شهريور 1388] [21]
  • باز بوی نیمکت مدرسه[جمعه 13 شهريور 1388] [25]
  • هلیای موزی ؟موضی؟موذی؟[جمعه 13 شهريور 1388] [19]
  • از دیروز تا امروز[جمعه 13 شهريور 1388] [24]
  • خبرهای اخیر[جمعه 13 شهريور 1388] [24]
  • تولد تولد تولدم مبارک[پنجشنبه 13 شهريور 1388] [33]
  • خرس کوچولو Ùˆ نمرات درخشان نیم ترم[پنجشنبه 13 شهريور 1388] [22]
  • Ù‚Ù?Ù„ در[پنجشنبه 13 شهريور 1388] [22]
  •  



    صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد
    This Template Designed by Dortinblog.Com