سيستم وبلاگ نويسي درتين بلاگ

درد دل

»
سلام دوست جونای خوبم خوبین خوشین؟ منم خوبم البته تا حدی آخه این مدت خیلی اعصاب خوردی داشتم همشم تقصیر خودم بوده Ùˆ هست راستش الان Ú©Ù‡ با خودم Ù?کر میکنم تازه Ù…ÛŒÙ?همم Ú©Ù‡ چقدر احمق بودم همیشه نزدیکترین دوستام بهم ضربه زدنو برام درس عبرت نشد خلاصه Ú©Ù‡ تصمیم خودمو گرÙ?تم Ú©Ù‡ اگه از تنهایی بمیرم هم دیگه با کسی دوست نشم Ú©Ù‡ بعدا باعث آزارم بشه نمیدونم شایدم من خیلی پر توقعم شایدم زیادی خوشبینم Ùˆ Ù?کر میکنم همه مثل خودم رو راستن خلاصه Ú©Ù‡ این مدت Ú©Ù„ÛŒ عذاب کشیم به خاطر حرÙ?ها Ùˆ چرت Ùˆ پرت هایی Ú©Ù‡ یه به ظاهر دوست دربارم زد ولی خدایی Ú©Ù‡ بالا سرم بوده Ùˆ هست همه چیزو به همه ثابت کرد

راستش تصمیم نداشتم اینجا از خاطره های تلخ زندگیم چیزی بگم اما میگم شاید یکمی سبک بشم شایدم یه تجربه بشه واسه ÛŒ دوستای وبلاگیم Ú©Ù‡ میان اینجا همونجوری Ú©Ù‡ بیشتر شماها میدونین من از سال 84 تا حالا توی یکی از شهرای شمالی درس میخونم توی این 4 سال با آدمای زیادی آشنا شدم Ú†Ù‡ دختر Ú†Ù‡ پسرالبته پسرای همکلاسیم بودن Ùˆ دوستای آرش ... خلاصه Ú©Ù‡ چیزای زیادی از همشون یاد گرÙ?تم ولی این وسط یه چیزی خیلی عذابم داد اونم حرÙ?ایی بود Ú©Ù‡ یک دوست سر یه سری مسائل پشت سرم زد کسی Ú©Ù‡ نزدیک 3 سال باهاش توی یه خونه زندگی کردم کسی Ú©Ù‡ تمام مشکلاتشو تا اونجایی Ú©Ù‡ از دستم بر میومد براش حل میکردم ولی چون آدمی نبودم Ú©Ù‡ سرش منت بزارم خیلی زود همه چیزو Ù?راموش کرد Ùˆ من شدم آدم بده ÛŒ قصه منی Ú©Ù‡ به خاطر اشتباهاتی Ú©Ù‡ کرده بود با آرش بحث میکردمو نمیذاشتم پشت سرش جلوی من بد بگه منی Ú©Ù‡ وقتی با نامزدش دعواش میشد آشتیشون میدادم حالا شدم آدم بده چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟نمیدونم شاید چون به خاطر رÙ?تارای بچه گانش دیگه نتونستم تحملش کنم Ùˆ از 12 اردیبهشت ازش جدا شدم تازه نه به این سادگی ها با Ú©Ù„ÛŒ آبرو ریزی Ú©Ù‡ سر بعضی جریانات برام پیش آورد ولی من هیچی Ù†Ú¯Ù?تم Ùˆ Ù?قط گریه کردم  Ùˆ زنگ زدم به بابام Ú©Ù‡ بیاد شمال Ùˆ خونه ÛŒ جدا برام بگیره اما تا Ù?همید حرمت همه ÛŒ این سه سالو گذاشت زیر پاش Ùˆ له کرد هرچی از دهنش دراومد بهم Ú¯Ù?ت ومن سکوت کردم ولی تا آخر عمرم ازش نمیگذرم

خلاصه Ú©Ù‡ از اون خونه رÙ?تم Ùˆ رویا اومد پیشم به کسی هم Ù†Ú¯Ù?تم برای Ú†ÛŒ از اون خونه رÙ?تم Ù?قط 3 Ù†Ù?ر از این جریان خبر داشتن آرش Ù?رشید Ùˆ رویا Ú©Ù‡ رویا باماهمخونه بود Ùˆ Ù?رشیدو آرشم سر یه قضیه همه چیو Ù?همیدن خلاصه Ú©Ù‡ منو رویا همخونه شدیم برای 2 ماه چون رویا دانشگاه ما مهمان بود Ùˆ ترم جدید باید تهران باشه توی این 2 ماه سرمون به کار خودمون بود خیلی حرÙ?ا از اینور اونور میشنیدم اما به روی خودم نمیاوردم میگÙ?تم عیبی نداره از من 2 سال کوچیکتره هنوز بچه است ...تا اینکه رÙ?تیم بندرعباس از طرÙ? دانشگاه ظهر رÙ?تم راه آهن چون من تهران بودم رویا هم با مریم Ùˆ ایکس از شمال با بقیه بچه ها با قطار شب قبلش اومده بودن Ùˆ صبح رسیده بودن تهران چندتا از بچه ها Ù‡ÛŒ به منو رویا اصرار کردن Ú©Ù‡ بیاین تو کوپه ÛŒ ما ولی من Ú¯Ù?تم ما میخوایم بریم با مریم Ùˆ ایکس  بزارین اونام بیان اگه جا نبود میایم پیش شما وقتی سوار قطار شدیم یکدÙ?عه ایکس با صدای بلند به مریم Ú¯Ù?ت برو به استادبگو ما 4 Ù†Ù?ر میخوایم باهم باشیما کس دیگه ای نیاد پیشمون شاید باورتون نشه یک دÙ?عه بغض گلومو گرÙ?ت رویا رو کرد بهم Ú¯Ù?ت عیبی نداره میریم پیش بقیه  Ùˆ دلداریم داد توی بندرعباسم همینجور برام قیاÙ?Ù‡ میگرÙ?ت منم به روی خودم نمیاوردم Ú©Ù‡ کسی بÙ?همه خلاصه Ú©Ù‡ برگشتیم تهران Ùˆ یک Ù‡Ù?ته بعدش رÙ?تیم شمال واسه امتحانا توی اون مدت انقدر حرÙ? شنیدم Ú©Ù‡ جدا سوختم من به کسی چیزی Ù†Ú¯Ù?تم اما هرچی تونسته بود پشت سر من به بچه های کلاس Ú¯Ù?ته بود نمیدونم Ú†Ù‡ بدی در حقش کردم باورم نمیشد این حرÙ?ا راست باشه ولی وقتی رویا هم تایید کرد داشتم دیوونه میشدم منی Ú©Ù‡ 3 سال همخونش بودمو Ù?روخت به چیزایی Ú©Ù‡ حتی Ú¯Ù?تنش خجالت آوره یه دختر تا Ú†Ù‡ حد میتونه بی حیا باشه  Ù…ثلا من تا چند ماه پیش یه خواستگار سمج داشتم Ú©Ù‡ از هر نظر موقعیتش مناسب بود ولی به خاطریه سری مسائل من نمیخواستم ولی اونا خیلی دوستم داشتن بعدش همون موقع ها Ú©Ù‡ من ناراحت بودم ایکس به رویا Ú¯Ù?ته بود پسره حتما یه مشکلی داره Ú©Ù‡ انقدر اصرار میکنن Ú©Ù‡ رویام Ú¯Ù?ته آخه Ú†Ù‡ ربطی داره؟؟؟

نمیدونم شما اینو قبول دارین یانه هر دوستی بین دختر Ùˆ پسر دعوا قهر ناراحتی Ùˆ این مسائل رو داره  شاید منو آرش تا حالا توی این سه سال دوستی دعوا Ùˆ قهر نداشتیم اما سر بعضی مسائل بحث داشتیم Ùˆ شاید من ناراحت میشدم ویه وقت پیش ایکس به عنوان یه خواهر دردودل میکردم Ú©Ù‡ همه ÛŒ این مشکلاتم سر چیزای الکی بود اما همین دوست اینارو کرد مثل یه چوب Ùˆ کوبید توی سرم سر امتحان آمار بود Ú©Ù‡ دوتا از بچه ها اومدن خونه ÛŒ ما برا درس خوندن اون شب بهم Ú¯Ù?ت ایکس Ú¯Ù?ته آرش هلیا رو گذاشته سر کا ر Ùˆ Ù?قط چند روز یه بار بهش زنگ میزنه وقتیم Ú©Ù‡ هلیا میره تهران خونشون اصلا موقعیت اینکه با آرش حرÙ? بزنه رو نداره آرش داره مسخرش میکنه  ÙˆÙ‚تیم Ú©Ù‡ آرش میره اصÙ?هان اصلا هلیا رو آدم حساب نمیکنه .....Ùˆ خیلی چیزای دیگه واقعا داشتم آتیش میگرÙ?تم رو کردم به ملیکا Ú¯Ù?تم آره راست میگه Ù?قط نمیدونم از وقتی Ú©Ù‡ شماها اومدین این کیه هر چند ساعت یه بار بهم زنگ میزنه آره راست میگه Ù?قط نمیدونم این کادوهارو Ú©ÛŒ برام گرÙ?ته  خوبه جلوی چشم خودش بود ایناروآرش برام گرÙ?ت Ú©Ù‡ ملیکا Ú¯Ù?ت همه چیو میدونم من خودم وقتی Ú¯Ù?ت موقعیت حرÙ? زدن نداره بهش Ú¯Ù?تم تا اونجایی Ú©Ù‡ میدونم مامان بابای هلیا هردو شاغلن Ùˆ از صبح تو خونه تنهاست تا 7-8 شب  Ø¨Ø¹Ø¯Ù… 3 ساله از خوابگاه تا حالا باهم دوستن  به کسیم ربطی نداره Ú©Ù‡ Ú†Ù‡ جورین.... Ùˆ یه سری حرÙ?ای دیگه Ú©Ù‡ شرمم میاد بگم

خلاصه که خیلی دلم سوخت آخه مگه من چیکارش کرده بودم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من Ù?قط واگذارش کردم به خدا

خب حالا بریم سر بقیه ÛŒ ماجراها آرش برا تولدم یه تاپ مشکی خوشگل خرید البته 4 تیر کادومو داد راستش من شب قبلش زنگ زدم به آرشو Ú¯Ù?تم Ù?ردا بیاد در خونه کارش دارم اونم قبول کرد Ùˆ Ù?ردا ظهر بعد امتحانش اومد در خونه منم سوغاتی بندرعباسو Ú©Ù‡ براش گرÙ?ته بودم دادم بهش Ú©Ù‡ یه دÙ?عه کادومو داد بهم تا اومدم تو خونه رویا دویید Ùˆ کادو رو از دستم قاپیدو بازش کرد Ùˆ سر به سرم میذاشت میگÙ?ت امروز چون تولد منه پس اینم کادوی منه  Ùˆ Ú©Ù„ÛŒ خندیدیم شبم Ù?رشید اومدو  کادوی تولد رویا رو داد بهش  

راستش اون شب دلم خیلی پر بود سر یه حرÙ?ÛŒ Ú©Ù‡ آرش به شوخی بهم زده بود Ùˆ من جدی گرÙ?ته بودم تا اینکه    

  بالاخره بهش Ú¯Ù?تم  Ùˆ سبک شدم ودلم آروم گرÙ?ت یازدهم هم با رویا رÙ?تیم واسه Ù?رشید کادوی تولد گرÙ?تیم یه ساعت Ù…Ú†ÛŒ  خیلی خوشگل Ú©Ù‡ دوتامون باهم خوشمون اومد بعدشم آرش اومد دم در پاساژ یکم چرخیدیم بعدم خداحاÙ?ظی کردیم Ùˆ برگشتیم خونه الان هر روز Ú©Ù‡ میگذره بیشتر از قبل دوسش دارم  Ø§Ù…تحانام 13 تیر تموم شد اما تا 16 شمال بودم آخه دلم تنگ میشد چون تا مهر نمیتونیم همدیگرو ببینیم صبح شانزدهم هم سوار اتوبوسم کرد Ú©Ù‡ بیام تهران کلیم برام خوراکی خرید لواشک پاستیل کاکائو Ú©Ù‡ کاکائوشو هنوز نخوردم

از سه شنبه هم قرار گذاشتیم باهم یک Ù‡Ù?ته حرÙ? نزنیم ولی نتونستم Ùˆ خودم زنگ زدم آخه دلم طاقت نمیاره تا امروز صبح Ú©Ù‡ زنگ زد Ú¯Ù?ت داره میاد تهران Ú©Ù„ÛŒ ذوق کردم اما Ú†Ù‡ Ù?ایده نمیتونم برم ببینمش آخه Ù?ردا میره کرج بعدم میره اصÙ?هان  Ø´Ø§Ù†Ø³ منه دیگه تا امروز کرج خونه خاله ام بودم اون اصÙ?هان حالا Ú©Ù‡ من اومدم  تهران اون میره کرج  ولی عیبی نداره شاید به صلاحمونه

Ù¾ÛŒ نوشت:خدا جونم سرم داره منÙ?جر میشه دلم میخواد یه مدت تنهای تنها باشم

پی نوشت:تا کی باید...

پی نوشت:بازم سحر ...آخه واسه چی به من میگی؟؟؟؟؟؟؟؟

 

مطالب قبلی

  • ثبت نام[پنجشنبه 26 شهريور 1388] [16]
  • درد دل[جمعه 13 شهريور 1388] [25]
  • تولد تولد تولدم مبارک[جمعه 13 شهريور 1388] [21]
  • باز اومدم[جمعه 13 شهريور 1388] [24]
  • مساÙ?رت عید[جمعه 13 شهريور 1388] [22]
  • لغت نامه[جمعه 13 شهريور 1388] [28]
  • این چند وقت[جمعه 13 شهريور 1388] [23]
  • ثبت نام[جمعه 13 شهريور 1388] [18]
  • این مدت[جمعه 13 شهريور 1388] [17]
  • این چند وقت[جمعه 13 شهريور 1388] [21]
  • بعد از سه ماه[جمعه 13 شهريور 1388] [21]
  • باز بوی نیمکت مدرسه[جمعه 13 شهريور 1388] [25]
  • هلیای موزی ؟موضی؟موذی؟[جمعه 13 شهريور 1388] [19]
  • از دیروز تا امروز[جمعه 13 شهريور 1388] [24]
  • خبرهای اخیر[جمعه 13 شهريور 1388] [24]
  • تولد تولد تولدم مبارک[پنجشنبه 13 شهريور 1388] [33]
  • خرس کوچولو Ùˆ نمرات درخشان نیم ترم[پنجشنبه 13 شهريور 1388] [22]
  • Ù‚Ù?Ù„ در[پنجشنبه 13 شهريور 1388] [22]
  •  



    This Template Designed by Dortinblog.Com