سيستم وبلاگ نويسي درتين بلاگ

این چند وقت

»

من
به پایان دلتنگی می اندیشم
آن نهایتی
که همیشه تو را خواهم داشت...

                                                    (نیمه شب)

خب بازم بعد تقریبا یک ماه اومدم

راستش توی این چند وقت یه عالمه اتÙ?اق برام اÙ?تاد Ú©Ù‡ یکسریشون خوب بودو یک سریشونم بد الانم Ú©Ù‡ میخوام اینجا بنویسم اصلا نمیدونم از کجا Ùˆ Ú†ÛŒ باید شروع کنم برا همینم شاید یکم قاطی پاطی بنویسم

از Û²Û³ بهمن Ú©Ù‡ رÙ?تم شمال Û´ دÙ?عه همدیگرو دیدیم Ú©Ù‡ دو دÙ?عش تهنا بودیم Û² دÙ?عشم با بچه ها Ú©Ù„ÛŒ هم Ø®ÙˆØ´ گذشت شاید یه روزی Ú¯Ù?تم Ú†ÛŒ شد...

خب Ù‡Ù…ونجوری Ú©Ù‡ یادتونه من Û²Û³ بهمن رÙ?تم شمال Ú©Ù‡ به کارام برسم البته مثلا ولی نشد Ùˆ تا Û³ روز پیش در گیر کارای حذÙ? اضاÙ?Ù‡ بودم تا بالاخره به زور تونستم Û²Û° واحد بگیرم اونم با Û² واحد آزمایشگاهی Ú©Ù‡ باز دوباره مجبور شدم عینه جهانگردا دور مازندرانو سیر کنم تا بتونم بگیرم البته این تنها مشکل من نبود Û· Ù†Ù?ریم Ú©Ù‡ این بلا یک ترم درمیون سرمون در میاد معمولا

از اونجایی Ú©Ù‡ پانی ترم آخرشه Ùˆ میخوایم از تمام لحظه های با هم بودن استÙ?اده ÛŒ لازمو ببریم تصمیم گرÙ?تیم دانشگاه ساری مهمان بشیم Ú©Ù‡ سه تایی باهم باشیم اما نشد Ú©Ù‡ نشد آخه اون Û² واحد اونجا ارائه نشده بود Ùˆ دوباره سر...کج کردیم به سمت قائم شهر البته منو مریم (کاریش نمیشد کرد) بعد از اینهمه دوندگی اومدیم دانشگاه خودمون Ú©Ù‡ نامه بگیریم برای مهمان شدن ولی این مسئول گروهمون Ù…Ú¯Ù‡ راضی میشد نامه بده البته یه جوراییم حق داشت چون ما قبلا از این ماده استÙ?اده کرده بودیم Ùˆ ترم آخرم نبودیم Ú©Ù‡ دوباره بهمون نامه بدن خلاصه Ú©Ù‡ انقدر التماسشو کردیم تا بالاخره نامه زد به منطقه Û³ Ú©Ù‡ با شرایط ما مواÙ?قت بشه بعد Ú©Ù„ÛŒ نذر Ùˆ نیاز جواب نامه اومدو مواÙ?قت شد حالا Ù‡ÛŒ از اون پله ها بالا Ùˆ پایین میرÙ?تیم واسه امضا گرÙ?تن دیگه جونمون در اومده بود خدا نصیب هیچکس نکنه آخر سر معاون دانشگاه نامه هارو Ú©Ù‡ دستم دید Ú¯Ù?ت تو یک Ù†Ù?ری پس بقیتون کجان Ú¯Ù?تم پایین دبیرخونه... خلاصه Ú©Ù‡ حدود Û²Û° دقیقه داشتم باهاش بحث میکردم اونم Ù‡ÛŒ میگÙ?ت چرا درس نمیخونین Ú©Ù‡ آواره ÛŒ دانشگاهای دیگه بشین؟؟منم Ù‡ÛŒ میگÙ?تم اینجا واحد ارائه نشده ربطی به درس خوندن ما نداره ...آخرم با اخم امضا کردو تموم شدو قرار شد پس Ù?رداش بریم قائمشهر Ú©Ù‡ مریم براش مشکل پیش اومدو نتونستیم بریم  در عوضش آرش بهم زنگ زدو Ú¯Ù?ت عصری ساعت Ûµ میاین بیرون منم از رویا پرسیدم اونم Ú¯Ù?ت باشه Ùˆ قرار شد بعد کلاس آرش بریم بالای دانشگاه  ساعت Û´:۳۰آماده شدیم Ú©Ù‡ بریم البته قرار بود Ûµ:Û³Û° بریم اما از اونجایی Ú©Ù‡ رویا (همخونه جدید)یکم خجالتی تشریÙ? دارن البته برای Û±Û° دقیقه اول چون Ø¨ÛŒÙ† دوستام هیچکس به پای من نمیرسه از این صÙ?ت زودتر رÙ?تیم Ùˆ ساعت Ûµ بود Ú©Ù‡ رسیدیم زنگ زدم به آرش Ú¯Ù?تم کجایین Ú¯Ù?ت داریم میایم رویا هم همینجور عین این بچه ها نق میزد Ú©Ù‡ دیر بشه من چیکار کنم آخه بیچاره قرار بود بره خونه ÛŒ خاله اش از طرÙ?یم چند روز پیشش Ø¢Ø±Ø´ به من Ú¯Ù?ته بود Ú©Ù‡ Ù?رشید میخواد با رویا دوست بشه.....Ùˆ این اولین باری بود Ú©Ù‡ قرار بود این دوتا از نزدیک باهم حرÙ? بزنن خلاصه Ú©Ù‡ اومدنو باهم حرÙ? زدن بعدش قرار شد ما زودتر بریم Ú©Ù‡ رویا دیرش نشه رÙ?تیم تو Ú©Ù‡ بگیم ØµØ§Ø­Ø¨ اونجا زنگ بزنه (نسوم)آژانس بیاد Ú©Ù‡ بریم Ú©Ù„ÛŒ باهامون حرÙ? زدو سراغ مریمو پانیو گرÙ?ت Ú¯Ù?ت پس اون دوتا شیطونا کجان منم Ú¯Ù?تم مشکل داشتن نتونستن بیان Ú¯Ù?ت همش تو Ù?کرم بودین Ú©Ù‡ این سه تا کجان خیلی وقته دیگه نمیان  منم Ú¯Ù?تم تهران بودیم Ø¨Ø¹Ø¯Ù… همش دانشگاه بودیم خداÙ?ظی کردیم اومدیم بیرون Ú©Ù‡ Ù?رشید Ú¯Ù?ت دوتا شیطونا کین؟ آرش Ú¯Ù?ت مریمو پانیو میگه Ú¯Ù?ت اگه اینجا بودن الان اینجا رو میترکوندن Ùˆ خندیدیم بعدم خداÙ?ظی کردیمو اومدیم خونه به رویا تو ماشین Ú¯Ù?تم خدا به دادت برسه معلومه ترکه Ú¯ÛŒØ± میده بهت ...خلاصه قرار شد باهم دوست بشن Ùˆ رویا رÙ?ت قائمشهر ...

Ù?رداش ÛŒÚ©Ø´Ù†Ø¨Ù‡ با مریم آماده شدیم Ú©Ù‡ بریم قائمشهر Ú©Ù‡ آرش زنگ زد بهم Ùˆ Ú¯Ù?ت میخاد بره قائمشهر قرار شد سه تایی باهم بریم ساعت Û¹:Û³Û° رÙ?تیم  تو ماشین Ú©Ù„ÛŒ باهم حرÙ? زدیم بعدش یه دÙ?عه بهم Ú¯Ù?ت اااااونجا Ú†ÛŒ کار میکنی (یه درخت نشونم داد) Ø§ÙˆÙ„ تعجب کردم بعد منظورشو Ù?همیدم Ùˆ خندیدیمتا میدون طالقانی باهم رÙ?تیم Ø¨Ø¹Ø¯Ù… از هم خداÙ?ظی کردیم Ùˆ ما رÙ?تیم دانشگاه خوشبختانه کارمون زود تموم شدو رÙ?تیم ناهار خوردیمو برگشتیم تو ماشین آرش بهم زنگ زدو Ú¯Ù?تم داریم برمیگردیم خونه Ú¯Ù?ت ساعت یک ربع به شش میره اصÙ?هان از هم خداÙ?ظی کردیم رسیدم خونه زنگ زدم Ú©Ù„ÛŒ حرÙ? زدیمساعت Û¶ بهم تک زنگ زد Ú©Ù‡ راه اÙ?تاده تو راه Ú©Ù‡ بود چند دÙ?عه زنگ زدم بهش از خواب بیدارش کردم ...شبش ساعت Û±Û± با Ù?رشید رÙ?تیم امامزاده البته من نمیخواستم برم قرار شد رویا تنها بره Ùˆ Ù?رشید بیاد دم خونه دنبالش اما از اونجایی Ú©Ù‡ همسایه Ù?ضولمون دم در بود به رویا Ú¯Ù?تم زنگ بزن بگو نیاد من باهات میام برمیگردم آماده شدیم رÙ?تیم رویا Ú¯Ù?ت سرده کاپشن بپوش خلاصه رÙ?تیم از گرما داشتم Ø®Ù?Ù‡ میشدم تا برسیم پیش Ù?رشید یه کتک حسابی ازم خورد راست راستی داشتم Ø®Ù?Ù‡ میشدم بعدم Ú©Ù‡ رسیدیم Ù?رشید Ú¯Ù?ت گرمتون نیست منم Ú¯Ù?تم تقصیره رویاست Ùˆ خندیدیم بعدم Ù?رشید بهم Ú¯Ù?ت به خدا اگه با رویا نمیومدی دیگه نمیذاشتم آرش بیاد....Ú©Ù„ÛŒ خجالت کشیدم رÙ?تیم سمت امامزاده اما از شانس ما درش بسته بود Ùˆ برگشتیم ...ازهم خداÙ?ظی کردیم اومدیم سمت خونه Ú©Ù‡ یه Ù¾Ú˜Ùˆ گیر داد بهمون منم داد زدمو ...مردم Ú¯Ù?ت صداتو واسه من بلند میکنی من تازه از حبس اومدما منم Ú¯Ù?تم واسه گنده تر از توهم بلند میکنم ببینم چیکار میکنی...بعدم دوئیدیم اومدیم خونه  زود خوابیدیم Ú©Ù‡ Ù?ردا بریم دانشگاه صبح ساعت Û¶ آرش تک زنگ زد Ú©Ù‡ رسیده بیدار شدم آماده شدم بریم دانشگاه رÙ?تیم سر کلاس همش دو Ù†Ù?ر بودیم منو رویا استاد خوشمو برا اولین بار خندش گرÙ?ت Ú¯Ù?ت کلاس خصوصیه؟و خندیدیم بعد کلاس آرش زنگ زدو حرÙ? زدیم Ú¯Ù?ت دارم دیوار میشورم Ú©Ù„ÛŒ بهش خندیدم Ú¯Ù?تم حقته دیگه منو اذیت نکنیابعدش Ú¯Ù?ت دوروغ Ú¯Ù?تم لجمو در آورد تا ساعت Û±Û² موندیم دانشگاه الکی Ú©Ù‡ پانیم کلاسش تموم بشه بیایم داشتیم راه میرÙ?تیم توی حیاط بالای دانشگاه Ú©Ù‡ یه پسره از تو کلاس داشت بیرونو نگاه میکرد Ú©Ù‡ پانی داد زد Ú¯Ù?ت Ù…Ú¯Ù‡ استاد سرتون نیست درستو گوش Ú©Ù† Ú©Ù‡ رویا Ú¯Ù?ت آبرو بر Ù?رشید بوددددد Ú©Ù„ÛŒ خندیدیم رویام حرص میخورد اومدیم خونه تا ساعت Û³ خوابیدیم ساعت Û¶ هم تازه ناهار خوردیم قرار شد بریم خونه یکی از بچه ها Ú©Ù‡ پشیمون شدیم ساعت Û¸ رÙ?تیم جاده ÛŒ پشت امامزاده یکم قدم زدیم بعدم اومدیم خونه تا Û±Û± Ù?یلم دیدیم بعدم نشستیم جدول حل کردیم چندتاشو بلد نبودیم اس ام اس دادیم از Ù?رشید بپرسیم اونم Ú¯Ù?ت بلد نیستم جدول ترکی حل کنین بلدم!!!بعدم یه کلمه شمالی Ú¯Ù?ت  Ú¯Ù?ت اگه معنیشو Ù?همیدین یه جایزه دارین ماهم دست به دامن Ú©Ù„ آپارتمان شدیم تا آخر Ù?همیدیم یعنی Ú†ÛŒ Ùˆ Ú¯Ù?تیم حالا بعد عید باید جایزه بده

 Ø±Ø§Ø³ØªÛŒ دوتا مشکل برامون پیش اومده یکی واسه من یکی واسه مهربون دعا کنین زود درست بشه

Ù¾ÛŒ نوشت:راستش نمیخواستم اینارو اینجا بنویسم ولی نمیدونم چرا یه حسی بهم میگه اینو بنویسم راستش الان حدود دوهÙ?تس Ú©Ù‡ یه چیزی توی دلم سنگینی میکنه اونم از نوع داغون خیلی Ù?کرو خیالای چرت ندارم اینم اومده روش راستش سحر دوست من از یک ترم پیش همکلاسی آرش شده همه ÛŒ بدبختی منم از همینجا شروع میشه نمیدونم چرا هر چند وقت یه بار از آرش میپرسه Ú©Ù‡ هنوزم با هلیایی یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟شما جای من باشید Ú†ÛŒ Ù?کر میکنین؟تازه اندÙ?عه از آرش پرسیده هنوز با هلیایی؟ باهم خوبین؟آرشم Ú¯Ù?ته آره هر روزم بهتر میشیم  بعدش به آرش Ú¯Ù?ته اومدم اصÙ?هان نمیدونستم پاتوقت کجاست بیام اونجا آرشم بهش Ú¯Ù?ته..... آخه این یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟بعدش آرش Ø§ÙˆÙ…ده به من میگه بعدم سر به سرم میزاره میگه لابد دختر دائیش عاشقم شدهآخه سحر با دختر دائیش اومده بودمنم بهش Ú¯Ù?تم اگه دوسش داری مشکلی نیست برو...به خدا شاید باورتون نشه اما اینو از ته دل بهش Ú¯Ù?تم ...با اینکه...خدا جونم Ú©Ù…Ú©Ù… Ú©Ù†

 

 

مطالب قبلی

  • ثبت نام[پنجشنبه 26 شهريور 1388] [16]
  • درد دل[جمعه 13 شهريور 1388] [25]
  • تولد تولد تولدم مبارک[جمعه 13 شهريور 1388] [21]
  • باز اومدم[جمعه 13 شهريور 1388] [24]
  • مساÙ?رت عید[جمعه 13 شهريور 1388] [22]
  • لغت نامه[جمعه 13 شهريور 1388] [28]
  • این چند وقت[جمعه 13 شهريور 1388] [23]
  • ثبت نام[جمعه 13 شهريور 1388] [18]
  • این مدت[جمعه 13 شهريور 1388] [17]
  • این چند وقت[جمعه 13 شهريور 1388] [21]
  • بعد از سه ماه[جمعه 13 شهريور 1388] [21]
  • باز بوی نیمکت مدرسه[جمعه 13 شهريور 1388] [25]
  • هلیای موزی ؟موضی؟موذی؟[جمعه 13 شهريور 1388] [19]
  • از دیروز تا امروز[جمعه 13 شهريور 1388] [24]
  • خبرهای اخیر[جمعه 13 شهريور 1388] [24]
  • تولد تولد تولدم مبارک[پنجشنبه 13 شهريور 1388] [33]
  • خرس کوچولو Ùˆ نمرات درخشان نیم ترم[پنجشنبه 13 شهريور 1388] [22]
  • Ù‚Ù?Ù„ در[پنجشنبه 13 شهريور 1388] [22]
  •  



    This Template Designed by Dortinblog.Com