سيستم وبلاگ نويسي درتين بلاگ

بعد از سه ماه

»
سلام سلام به همه دوست جونای گلم خوبین خوشین؟؟؟ درساتونو میخونین ببخشید این مدت نبودم راستش از روزی Ú©Ù‡ رÙ?تم شمال دیگه نتونستم بیام تهران خیلی دلم براتون تنگ شده بودا ولی خب نمیشد کاریش کنم خب حالا بریم سراغ ماجراهای این مدت Ú©Ù‡ نبودمو بی خبر موندین حتما خبر دارین Ú©Ù‡ آرش دوباره برای کارشناسی اومد دانشگاه خودمون البته سراسری قبول شد اما چون راهش دورتر بود ترجیح داد بیاد دوباره سوادکوه .... منم Ú©Ù‡ انگار تمام دنیارو بهم داده بودن بالاخره بعد اون همه عذاب کشیدنو غصه خوردنا اومد پیشم Ùˆ تقریبا بعد Û³ ماه همدیگرو دیدیم درست ۵شنبه ÛŒ Ù‡Ù?ته ÛŒ پیش بود Ú©Ù‡ ساعت Ûµ باهم قرار گذاشتیم اونم نه تو سوادکوه قائمشهر (تقریبا 40 دقیقه Ù?اصله داره)شاید باورتون نشه ولی انقدر ذوق داشتم Ú©Ù‡ اون شب تا صبح خوابم نبرد همش قیاÙ?شو جلوم مجسم میکردم همش دعا میکردم زودتر صبح بشه زمان بگذره نمیدونم شاید نتونین درکم کنین آخه Ù?کر نمیکنم کسی به اندازه ÛŒ ما دوتا از هم دور باشه Ùˆ بعد Û³ ماه بخوان همو ببینن خلاصه دوروبر ساعت Ûµ صبح بود Ú©Ù‡ نمازمو خوندمو خوابم برد البته خوابو بیدار بودم صبح ساعت Û¹ بود بیدار شدم Ùˆ چون شب قبلش ظرÙ?ای شامو نشسته بودم شروع کردم به شستن ظرÙ?ا Ú©Ù‡ چشمتون روز بد نبینه یه دÙ?عه عین آتشÙ?شان از چاه Ú©Ù? آشپزخونه آب زد بالا داشتم دیوونه میشدم آخه خونه ÛŒ نوسازم Ù…Ú¯Ù‡ چاهش باید اینجوری باشه دیدم اینجوری نمیشه دستکشامو در آوردمو رÙ?تم پایین در مغازه صاحبخونمون Ùˆ بهش Ú¯Ù?تم Ú†ÛŒ شده Ú¯Ù?ت الان Ú©Ù‡ نمیشه کاریش کرد بعد از ظهر میام بالا ... منم اومدمو به هر بدبختی بود ظرÙ?ارو بردم توی حمومو شستم بعد اومدم برا بچه ها چایی درست کنم Ú©Ù‡ دوباره تا شیرو باز کردمو Ú©Ù? آشپزخونه شد پر آب دیوونه شده بودم از طرÙ?یم مریمو پانی Ú©Ù‡ ظرÙ? میشورن هرچی باقی مونده ÛŒ غذاست همونجا تو ظرÙ?شویی میریزنو آب گیر میکنه آستینمو زدم بالا Ùˆ شروع کردم به باز کردن زیر ظرÙ?شویی ولی دیدم نه چیزی توش گیر نکرده Ùˆ دوباره به هر بدبختی بود بستمش Ú©Ù‡ گوشیم دیدم روشن شد آرش اس ام اس داده بود Ú©Ù‡ پاشو تنبل چقدر میخوابی زنگ زدم بهش Ú¯Ù?تم بیدارم Ùˆ Ú†ÛŒ شده بهم خندید Ú¯Ù?ت آخه کار بلد نیستی بکنی Ù…Ú¯Ù‡ مجبوری خراب کاری Ú©Ù†ÛŒ آخه زیر ظرÙ?شویی آب پس میداد خداحاÙ?ظی کردیمو قرار عصرو گذاشتیم خدا رو شکر اندÙ?عه ساعتشو روزش عوض نشد آخه هر دÙ?عه یا برا من مشکل پیش میاد یا واسه آرش کارامو کردم Ú©Ù‡ درو زدن Ù?کر کردم صاحبخونس اومده Ú©Ù?Ùˆ درست کنه ولی خیال باطل تارا بود با جسی (سگ تارا) اومدو Ú¯Ù?ت صبح پاشدم سوپ درست کردم واسه شمام Ú¯Ù?تم بیارم جاتون خالی خیلی خومشزه بودددددددد تا حالا صبح سوپ نخورده بودم خیلی مزه داد مریمو پانیو مهرا هم بیدار شدن Ùˆ صبحونه خوردیم بعدش مریم بیچاره موهای منو صاÙ? کردو خونه رو جمعو جور کردیم چون شب چند تا از بچه ها قرار بود بیان تا Û±Û² کارامون تموم شدو منم نمازمو خوندمو مثل این بچه کوچولوها ناهارمو خوردمو رÙ?تم سر کارایی Ú©Ù‡ باید میکردم بچه هام Ù‡ÛŒ سر به سرم میذاشتن میگÙ?تن تازه ساعت Û² بعدازظهره هولی Ù…Ú¯Ù‡ انقدر زود آماده میشی؟؟؟؟؟ منم Ú©Ù‡ عین خیالم نبود کار خودمو میکردم تا ساعت Û´ آماده ÛŒ آماده شدمو از بچه ها خداحاÙ?ظی کردمو راهی شدم ساعت Û´:Û±Ûµ بود ماشین پر شدو حرکت کرد منم اس ام اس دادم به آرش Ú¯Ù?تم من راه اÙ?تادم بیام کجا Ú©ÛŒ میای؟اونم Ú¯Ù?ت من الان راه Ù…ÛŒÙ?تم بیا میدون طالقانی بلدی که؟ Ú¯Ù?تم آره یک ربع به پنج رسیدم قائمشهر Ùˆ رÙ?تم دم میدون آرش هنوز نرسیده بود منم دیدم جاش ناجوره Ùˆ Ù‡ÛŒ دارم متلک بارون میشم رÙ?تم سمت پاساژ سپهر Ùˆ زنگ زدم به آرش Ú¯Ù?تم Ú¯Ù?ت تا یه دور بزنی میرسم منم حوصله نداشتم عین مجسمه وایسادمو مردمو نگاه میکردم Û±Û° دقیقه گذشت دیدم خبری نشد دیگه حوصلم داشت سر میرÙ?ت Ú©Ù‡ یهو دیدم از در پاساژ اومد تو قلبم داشت از جا کنده میشد خیلی ناز شده بود دلم میخواست بپرم بغلش ولی Ú¯Ù?تم زشته این لوس بازیا چیه دست همو گرÙ?تیمو رÙ?تیم بیرون توی راه همینجور باهام حرÙ? میزد ... میتونم بگم اون شب یکی از بهترین شبای زندگیم بود راستی داداشی آرش رÙ?ت خواستگاری Ù‡Ù?ته ÛŒ دیگم عقدشونه ایشالا خوشبخت بشن شاید بعدا Ù…Ù?صل براتون بگم Ú†ÛŒ شد همتونو دوست دارمو ممنونم Ú©Ù‡ این مدت سراغمو گرÙ?تین Ù¾ÛŒ نوشت: Ù‡ÛŒ میگن مثبت Ù?کر کنین آخه Ú†Ù‡ جوری؟؟؟میدونین چیه به خدا نمیخوام منÙ?ÛŒ باÙ?ÛŒ کنمو Ù?کرای چرتو پرت کنم اما Ù…Ú¯Ù‡ میشه راستش از روزی Ú©Ù‡ رÙ?تم شمال یعنی اول ترم امسال یه Ù?کری بدجوری مثل کابوس اÙ?تاده توی جونمو داره دیوونم میکنه شاید دارم اشتباه میکنم اما اگه شماهم جای من بودین حتما مثل من به سرتون میزدو Ù?کرای عجیب غریب میکردین اگه یادتون باشه تابستون امسال مصادÙ? با روز پدر بود Ú©Ù‡ سحر دوستم بهم زنگ زدو Ú¯Ù?ت آرشو اصÙ?هان دیده البته به همین سادگیام Ú©Ù‡ براتون قبلا Ú¯Ù?تم نبود سحر بهم زنگ زده بودو گوشیه منم روی سایلنت بود اومدم سر گوشیم دیدم زنگ زده منم بهش زنگ زدم بعد حالو احوال پرسی بهم Ú¯Ù?ت تو هنوزم با آرشی؟ منم Ú¯Ù?تم آره چطور مگه؟ اونم Ú¯Ù?ت هیچی امروز توی خیابون دیدمش Ú¯Ù?تم Ù…Ú¯Ù‡ تو اهواز نیستی Ú¯Ù?ت نه اصÙ?هانم خونه داییم اومدم بعدش Ú¯Ù?ت میدونستی ماشین داره؟ منم Ú¯Ù?تم آره تازه خریده... بعدم Ù‡ÛŒ از ذوقم میپرسیدم Ú†ÛŒ تنش بودو کجا بود اونم میگÙ?ت نمیدونم پشت Ù?رمون بود...خلاصه خداÙ?ظی کردیمو تموم شد بعدش چند روز بعد زنگ زدمو به آرش Ú¯Ù?تم Ú©Ù‡ کجا داشتی میرÙ?تیو سر به سرش گذاشتمو... بعد جریانو Ú¯Ù?تمو این قضیه تموم شد تا این ترم Ú©Ù‡ تقریبا چند Ù‡Ù?ته پیش بود Ú©Ù‡ آرش بهم Ú¯Ù?ت سحر بهش Ú¯Ù?ته Ú©Ù‡ اصÙ?هان دیدمت سوار ماشین بودی دست تکون دادم واست ولی متوجه نشدی آرشم بهش Ú¯Ù?ته بود Ú©Ù‡ خبرا زودتر رسیده (یعنی من بهش Ú¯Ù?تم) منم خندیدمو Ú¯Ù?تم سحر همینجوریه منظوری نداره آرشم Ú¯Ù?ت میدونم زیادی خونگرمه Ùˆ قضیه تموم شد تا اینکه Ù‡Ù?ته پیش پانی Ú©Ù‡ از دانشگاه اومد منو کشید تو اتاقو Ú¯Ù?ت هوای خودتو داشته باش Ú¯Ù?تم چطور Ù…Ú¯Ù‡ Ú¯Ù?ت آخه سحر منو امروز توی دانشگاه دیده Ùˆ بهم Ú¯Ù?ت پانی یه سوال ازت بپرسم راستشو میگی؟ پانیم Ú¯Ù?ته آره سحرم Ú¯Ù?ته هلیا هنوز با آرش دوسته پانیم Ú¯Ù?ته آره سحرم Ú¯Ù?ته صمیمین پانیم Ú¯Ù?ته آره خیلی چطور مگه؟ اونم Ú¯Ù?ته آخه آرشو اصÙ?هان دیدم..... پانیم Ú¯Ù?ته حالا Ú©Ù‡ Ú†ÛŒ خب دیدی Ú©Ù‡ دیدی اینا باهم خیلیم خوبنو از این حرÙ?ا ...گیج شده بودم آخه یعنی چی؟ منظورش از اینکارا چیه؟خدا کنه اون Ù?کرایی Ú©Ù‡ توی سرمه Ù?قط یه توهم باشه نه چیز بیشتری طاقت نیاوردم 5شنبه Ù‡Ù?ته پیش Ú©Ù‡ با آرش رÙ?تیم بیرون به آرش Ú¯Ù?تم Ú©Ù‡ سحر به پانی اینجوری Ú¯Ù?ته اونم تعجب کرد Ú¯Ù?ت یعنی Ú†ÛŒ سر در نمیارم خلاصه Ú©Ù‡ بدجوری ذهنم مشغول شده Ù‡ÛŒ به خودم میگم نکنه چیزی هست Ú©Ù‡ از من دارن پنهان میکن نمیدونم خدا باید Ú©Ù…Ú©Ù… کنه ....

مطالب قبلی

  • ثبت نام[پنجشنبه 26 شهريور 1388] [16]
  • درد دل[جمعه 13 شهريور 1388] [25]
  • تولد تولد تولدم مبارک[جمعه 13 شهريور 1388] [21]
  • باز اومدم[جمعه 13 شهريور 1388] [24]
  • مساÙ?رت عید[جمعه 13 شهريور 1388] [22]
  • لغت نامه[جمعه 13 شهريور 1388] [28]
  • این چند وقت[جمعه 13 شهريور 1388] [23]
  • ثبت نام[جمعه 13 شهريور 1388] [18]
  • این مدت[جمعه 13 شهريور 1388] [17]
  • این چند وقت[جمعه 13 شهريور 1388] [21]
  • بعد از سه ماه[جمعه 13 شهريور 1388] [21]
  • باز بوی نیمکت مدرسه[جمعه 13 شهريور 1388] [25]
  • هلیای موزی ؟موضی؟موذی؟[جمعه 13 شهريور 1388] [19]
  • از دیروز تا امروز[جمعه 13 شهريور 1388] [24]
  • خبرهای اخیر[جمعه 13 شهريور 1388] [24]
  • تولد تولد تولدم مبارک[پنجشنبه 13 شهريور 1388] [33]
  • خرس کوچولو Ùˆ نمرات درخشان نیم ترم[پنجشنبه 13 شهريور 1388] [22]
  • Ù‚Ù?Ù„ در[پنجشنبه 13 شهريور 1388] [22]
  •  



    This Template Designed by Dortinblog.Com