سيستم وبلاگ نويسي درتين بلاگ

این مدت

»
خب اول از همه سلام

بعد از یه مدت طولانی Ú©Ù‡ نبودم بالاخره اومدم Ú©Ù‡ یه دستی به سرو گوش این خونه بکشمو آپ کنم راستش توی این مدت Ú©Ù‡ نبودم سرم خیلی شلوغ بود از یه طرÙ? اÙ?کار چرتو پرت همیشگی اومده بود سراغم از طرÙ?یم امتحانام خیلی بهم Ù?شار آورد آخه درسای این ترمم واقعا حجمشون سنگین بود مخصوصا Ù?یزیولوژی جانوری۳ Ú©Ù‡ واسه خودش در حد یه غول بی شاخو دم بود راستش منم Ú©Ù‡ مثل... از استاد Ø´ میترسیدم ولی بالاخره با هر بدبختی بود با نمره ÛŒ Û±Ûµ.Ûµ پاسش کردم ولی خداییش خیلی سخت بود ...... Ùˆ یه درس Û´ واحدیه دیگه Ú©Ù‡ اونم دست Ú©Ù…ÛŒ از Ù?یزیولوژی نداشت Ú©Ù‡ اونم Û±Û¸.Û·Ûµ شدم

خلاصه Ú©Ù‡ نمره هام بد نشد به جز رشدو نمو گیاهی با استاد خوشمو Ú©Ù‡ از شانس گند من اÙ?تادمممممممممم

دلم خیلی واسه خودم میسوزه....من از زیست گیاهی بدم میاد به Ú©ÛŒ باید بگم آخه اونم این استاده سخت گیر البته تقصیر خودمه آرش همین درسو با اختلاÙ? چند مبحث شد ۱۷حرصم در اومد تازه معدل کلشم Û±Û¶... شد ولی من هنوز اندر خم Û±Û³ Ùˆ خورده ای موندم بی انصاÙ?ÛŒ نیست Ú©Ù‡ اون انقدر درسش خوب باشه ؟البته خب بایدم نمره هاش خوب بشه چون Ù?کری جز درس نداره ولی من Ú†ÛŒ همش Ù?کرای عجیب غریب....

خب بگذریم راستش توی این مدت Ú©Ù‡ ننوشتم Ú©Ù„ÛŒ حرÙ? براتون دارم Ú©Ù‡ نمیدونم از کجا شروع کنم برای همینم از شب یلدا شروع میکنم

شب یلدا منو آرش Ùˆ مریمو پانی Ùˆ رویا Ùˆ تارا باهم بودیم یه عالمم خوش گذشت بهمون انقدر بچه ها شیطونی کردن Ú©Ù‡ باورتون نمیشه Ùˆ به جرات میتونم بگم با کاراشون آبروی من جلوی آرش بردن  منه بی چارم همینجور مثل این مامانا Ú©Ù‡ از دست بچه هاشون حرص میخورن حرص میخوردم Ú©Ù‡ پانی به آرش Ú¯Ù?ت این هلیا مثل مامانمونه هر کاری Ú©Ù‡ ما میکنیم دائم دعوامون میکنه Ùˆ میگه نکنین نخندین ساکت باشین.... آرشم Ú¯Ù?ت این همه هم Ú©Ù‡ بهتون میگه گوش نمیکنین Ú©Ù‡ خدا رحم کرده این بالا سرتون هست وگرنه خدا میدونه تا الان چیکارا کرده بودینحال کردم توی اون Û± ساعتو نیم Ú©Ù„ÛŒ بهم خوش گذشت آخه اولین شب یلدایی بود Ú©Ù‡ باهم بودیم بعدشم Ú©Ù‡ آرش ازمون خداÙ?ظی کردو رÙ?ت خونه ÛŒ دوستاش آخه بهشون قول داده بود بره اونجا ما هم تا صبح Ûµ تایی خونرو ترکوندیم Ú©Ù„ÛŒ سر Ùˆ صدا کردیم تا ساعت Û´ Ú©Ù‡ بالاخره خوابیدیم صبحش Ú©Ù‡ از خواب به زور بیدار شدیم Ú©Ù‡ بریم دانشگاه البته منو پانی کلاس داشتیمو بقیه راحت خوابیده بودن Ú©Ù‡ یه دÙ?عه یه اس ام اس اومد به گوشیم دیدم آرشه Ùˆ درباره دیشب اس ام اس داده بود خندم گرÙ?ته بود انقدر بامزه نوشته بود Ú©Ù‡ هنوز از ذوقم نگهش داشتم آخه تا حالا اینجوری بهم اس ام اس نداده بود ظهرش Ú©Ù‡ اومدیم خونه بهم زنگ زدو Ú¯Ù?ت میخوام ببینمت دلم تنگ شده خندم گرÙ?ته بود Ú¯Ù?تم حالت خوبه؟ ما Ú©Ù‡ دیشب همو دیدیم Ú¯Ù?ت خب Ù…Ú¯Ù‡ عیبی داره؟ منم Ú¯Ù?تم نه Ùˆ قرار شد Ù?رداش همو ببینیم به پانی Ú©Ù‡ Ú¯Ù?تم خندش گرÙ?ت Ú¯Ù?ت منم اگه جای آرش بودم دلم تنگ میشد آخه خیلی ناز شده بودی(اعتماد به Ù†Ù?س)خلاصه Ú©Ù‡ پانی Ú©Ù„ÛŒ باهام حرÙ? زدو Ú¯Ù?ت تورو خدا انقدر باهاش سرد نباش من تا قبل از اینکه آرشو از نزدیک ببینمو باهاش برخورد داشته باشم چون تو دائما میدیدم اذیت میشی ازش بدم میومد ولی الان دیدم Ú©Ù‡ کرم از توئه Ùˆ اخلاقه تو گنده نه اون بی چاره بعدم بهم Ú¯Ù?ت یه نمونش دیشب چرا وقتی بهت میگه بیا پیش من بشین میگی اینور راحتترم؟؟؟؟ چرا وقتی بغلت کرد خودتو کشیدی کنار؟؟؟؟؟ منم Ú¯Ù?تم خب جلوی شماها خجالت میکشم پانیم Ú¯Ù?ت خاک تو سرت Ù…Ú¯Ù‡ چیکار کرد بیچاره تو مشکل داری خودتو درست Ú©Ù† وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.......

تا صبح همینجور به حرÙ?ای پانی Ù?کر میکردم تا اینکه دیدم راست میگه ایراد از منه برا همینم تصمیم گرÙ?تم Ú©Ù‡ یکم اخلاقمو بهتر کنم الانم نسبت به اون چند وقت پیش بهتر شدم تاثیرشو توی عشقمون دارم میبینم از موقعی Ú©Ù‡ Ú©Ù… Ú©Ù… خجالتمو کنار گذاشتم اخلاق آرشم عوض شده Ùˆ بیشتر بهم زنگ میزنه یه وقتام Ú©Ù‡ Û² روز ازم بی خبره روز سوم زنگ میزنه Ùˆ میگه معلوم هست کجایی؟ چیکار میکنی ØŸ خلاصه Ú©Ù‡ خیلی بیشتر از قبل هوای همدیگرو داریم آخه یه جورایی بیشتر از قبل بهم نزدیک شدیم

راستی یادم رÙ?ت بگم بالاخره آرش یه عکس درستو حسابی داد بهم Ú©Ù‡ Ú©Ù„ÛŒ Ú©ÛŒÙ? کردم میدونین چرا؟ آخه با همون سوئیشرتی Ú©Ù‡ برای تولدش گرÙ?ته بودم عکس انداخته بودعکس قبلیشم Ú©Ù‡ دستم بود مال Û³ سال پیش بود کوچولو بود انقدر Ú©Ù‡ الان Ú©Ù‡ میزارم کنار این یکی تازه معلوم میشه چقدر بزرگ شده

خب سرتونو خیلی درد آوردم بقیشو میزارم واسه بعدا راستی واسم دعا کنین یادتون نره ها Û³ تا از نمره هام هنوز نیومده Ú©Ù‡ خیلی ازشون میترسم Ù?ردا یا پس Ù?ردا باید برم ثبت نام واسه ترم جدید

همتونو دوست دارم

پی نوشت:

دیشب واسه اولین بار آرش اینجارو دید.....تازشم واسم یه چیزی نوشت Ú©Ù‡ Ú©Ù„ÛŒ ذوق کردم  البته خصوصی

امروز یه عالمه باهم حرÙ? زدیم ...

دوست دارم کوچولوی مهربونم

 

این چند وقت

»
سلام سلام به دوستای Ú¯Ù„ خودم امیدوارم خوب Ùˆ خوش باشین منو آرشیم خوبیم راستش توی این یک ماه Ú©Ù‡ پستی نداشتم یه عالمه اتÙ?اقای خوبو بد برام پیش اومد نمیدونم از کجا شروع کنم

خب همونطور که میدونین منو آرش تقریبا دو سالو نیم از دوستیمون میگذره و بنده هنوزم ازش خجالت میکشم سر همه چیز باهاش رو در بایستی دارم نمیدونم چرا؟؟؟؟؟؟

واما ماجرای اول: 2 آذر تولد آرش بود Ùˆ میخواستم برا تولدش یه چیز  قشنگ بگیرم برا همینم به اصرارو التماس بچه ها رو بردم قائمشهر Ú©Ù„ÛŒ دور زدیمو اینورو اونور گشتیم تا اینکه چیزیو Ú©Ù‡ میخواستم. بالاخره پیدا کردم (یه سوئیشرت خاکستری کلاه دار با یقه ÛŒ نوک مدادی )خداییش واقعا قشنگ بود بچه هام تایید کردن Ùˆ خریداری شد حالا باید دنبال یه باکس یا کاغذ کادوی قشنگ براش میگشتم هرچی گشتم باکس  اندازش پیدا نکردم Ùˆ به کاغذ کادو اکتÙ?ا کردم  Ø´Ø§Ù…مونو خوردیمو اومدیم خونه از ذوقم تندی کادوش کردمو گذاشتمش تو کمد همش میترسیدم اندازش نباشه واسه همینم تقریبا 1 Ù‡Ù?ته قبل از تولدش کادوشودادم بهش Ú©Ù‡ اگه بزرگ یا کوچیک بود زودتر عوضش کنه ولی خوشبختانه اندازش بود انقدر ناز بود توی تنش Ú©Ù‡ دوست داشتم اونروز وسط دانشگاه بپرم بغلش کنم...ولی نیشد!خلاصه Ú©Ù‡ توی این مدت خیلی باهم خوب بودیم تا اینکه سرو کله ÛŒ یه  Ù†Ù?ر توی زندگیم پیدا شد Ú©Ù‡ با اومدنش تمام زندگیم داشت خراب میشد ماجرا از اینجا شروع شد Ú©Ù‡ این پسره توی دانشگاه خودمون بود Ùˆ ما چند وقت پیش با 4 تا پسر آشنا شده بودیم Ú©Ù‡ آدمای بدی نبودن یه چندبار Ú©Ù‡ رÙ?ته بودیم بالای دانشگاه همو دیده بودیم اینم با اینا دوست بود Ùˆ از شانس گند من از من خوشش اومدو سه پیچ من شد خلاصه Ú©Ù‡ زبون آدم حالیش نمیشد تا اینکه با اخلاق گند من صبرش تموم شد Ùˆ همه چیز به روال عادی برگشت ولی آرامش قبل طوÙ?ان بود ...خلاصه Ú©Ù‡ یکی از همین دوستاش از دهنش پریدو همه چیو به پانی لو داد Ú©Ù‡ آقای عاشق پیشه متولد 69 هست باورتون نمیشه داشتم شاخ در میاوردم به من Ú¯Ù?ته بود 64... خلاصه Ú©Ù‡ بیشعور هروقت منو تو دانشگاه میبینه Ú†Ù¾ Ú†Ù¾ نگام میکنه بعدم نمیدونم در گوش دوستاش Ú†ÛŒ برمیگرده میگه... منم دیدم داره اوضاع بد میشه همه چیو تا اونجایی Ú©Ù‡ امکان داشت به آرش Ú¯Ù?تم Ú©Ù‡ قبل از اینکه خودش بÙ?همه خودم Ú¯Ù?ته باشم  حتی به آرش نشونش دادم Ùˆ همین باعث شد تا دو روز آرش باهام سرو سنگین شد Ùˆ تقریبا بهم محل نمیذاشت تا اینکه یه روز زنگ زدو بهم Ú¯Ù?ت پس به خاطر اینکه این پسره ریشش اینجوری بود به منم میگÙ?تی اینجوری Ú©Ù† دوست دارم؟؟؟؟؟ داغ کردم اصلا انتظار همچین حرÙ?یو نداشتم بهش Ú¯Ù?تم حرÙ?ت خیلی سنگین بود اون Ù‡ÛŒ حرÙ? میزدو من سکوت کرده بودم تا اینکه ساکت شدو خداحاÙ?ظی کردیم بدجوری دلم گرÙ?ته بود

آخر شب بهم اس ام اس داد گاهی اوقات آنقدر غرق در آرزوهایت میشوی Ú©Ù‡ Ù?راموش میکنی آرزوی کسی هستی نتونستم جواب بدم صبح دوباره همون اس ام اسو داد Ùˆ من جوابی ندادم شبش بهم اس ام اس داد Ú©Ù‡ اگه ایندو روز بد باهات حرÙ? زدم معذرت میخوام آخه یه جورایی بهم حق بده من Ú¯Ù?تم Ù?همیدم اشتباه کردم... Ùˆ دوباره مثل سابق شدیم Ùˆ الانم تقریبا آتش بسه حتی احساس میکنم بیشتر از قبل دوسش دارم اونم همینجوری شده Ùˆ بیشتر از قبل بهم زنگ میزنه Ùˆ محبتش 2 برابر شده

Ùˆ اما ماجرای دوم : دوست آرش (Ù¾) از یکی از بچه های آپارتمان خوشش اومد منم چون دختره رو میشناختم بهش Ú¯Ù?تمو قرار شد باهم حرÙ? بزنن ساعت دوازده شب رÙ?تیم بیرون (ساری Ùˆ بابلسر) رÙ?تیم کنار دریا Ú©Ù„ÛŒ خوش گذشت منو آرش اولین بارمون بود Ú©Ù‡ باهم رÙ?تیم کنار دریا خلاصه ازشون جدا شدیم Ú©Ù‡ حرÙ? بزنن ما هم

قدم میزدیم Ú©Ù‡ دوست آرش صدامون کردو Ú¯Ù?ت میدونین شبیه دوتا جوجه شدین هلیا صورتیه تو زرد  خندمون گرÙ?ت راست میگÙ?ت شبیه جوجه رنگی شده بودیم با تقریبا 17 18 سانت اختلاÙ? قدی

تو ماشینم Ú©Ù‡ بودیم از اونجایی Ú©Ù‡ اخمم همیشه توی همه (Ù¾)بهم Ú¯Ù?ت بد اخلاق چرا این آرشو انقدر اذیت میکنی اخماتو باز Ú©Ù† منم Ú¯Ù?تم این سه ساله عادت کرده (Ù¾) تعجب کرد Ú¯Ù?ت آرش واقعا سه ساله آرشم Ú¯Ù?ت آره Ú©Ù‡ الناز یه دÙ?عه Ú¯Ù?ت Ú†Ù‡ خبره 3 سال خب برو خواستگاریش دیگه بسه آرشم Ú¯Ù?ت هر وقت خسته شدیم چشم Ú©Ù„ÛŒ خجالت کشیدم از حرÙ? الناز...

خلاصه Ú©Ù‡ تا برگردیم ساعت شد3Ùˆ من تو ماشین سرمو گذاشتم رو پای آرشو خوابم برد Ú©Ù‡ یک دÙ?عه آرش آروم تکونم داد Ú©Ù‡ بلند شو Ù?کر کردم رسیدیم خونه  Ú©Ù‡ یک دÙ?عه آرش Ú¯Ù?ت پلیس جلومونو گرÙ?ته نترس چیزیم بگن من مامانم همه چیو میدونه هول نشو بدجوری ترسیده بودم ساعت 4 صبح بود خلاصه پیاده شدیمو رÙ?تیم توی پاسگاه منم مانتوم کوتاه بود داشتم میمردم از ترس خلاصه یکم سوالو جوابمون کردنو النازم Ù‡ÛŒ (Ù¾) رو نگاه میکردو میخندید آخر سر پلیسه Ú¯Ù?ت تو چرا انقدر میخندی؟ النازم Ú¯Ù?ت آخه (Ù¾) پولیورشو پشتو رو پوشیده Ùˆ همه خندیدیم بعدم Ú¯Ù?تیم قرار ازدواج کنیمو از اونجایی Ú©Ù‡ آرشو (Ù¾)هم آروم حرÙ? زدن باهاشون تعهد دادیمو اومدیم بیرون Ùˆ 12000 تومن براشون به اصطلاح شیرینی گرÙ?تیمو بعدم برگه تعهدو پاره کردنو همه Ú†ÛŒ به خوبی تموم شد آخر سرم پلیسه برگشت به آرش Ú¯Ù?ت خدا به دادت برسه اگه اینو بگیری معلومه خیلی بد اخلاقه

راستی Ù‡Ù?ته ÛŒ پیش آرش یه تابلوی کوچولو برام گرÙ?ت انقدر نازه منم Ú©Ù„ÛŒ ذوق کردم الانم با خودم آوردمش تهران Ú©Ù‡ یه وقت اونجا خراب نشه...

                           

Ù¾ÛŒ نوشت: Ú†Ù‚در قشنگه وقتی Ú©Ù‡ بعضی از کلمات Ù?قط واسه ÛŒ خودتو عشقت معنی داشته باشه

(باغچه   هواپیما  همستر   جوجه    Ù†ÛŒ Ù†ÛŒ    کوچولو   قیمه  صبحانه  در زدن   ....)

دوست دارم

 Ø§ÛŒÙ†Ù… عکس تابلوییه Ú©Ù‡ آرشیم برام گرÙ?ت

بعد از سه ماه

»
سلام سلام به همه دوست جونای گلم خوبین خوشین؟؟؟ درساتونو میخونین ببخشید این مدت نبودم راستش از روزی Ú©Ù‡ رÙ?تم شمال دیگه نتونستم بیام تهران خیلی دلم براتون تنگ شده بودا ولی خب نمیشد کاریش کنم خب حالا بریم سراغ ماجراهای این مدت Ú©Ù‡ نبودمو بی خبر موندین حتما خبر دارین Ú©Ù‡ آرش دوباره برای کارشناسی اومد دانشگاه خودمون البته سراسری قبول شد اما چون راهش دورتر بود ترجیح داد بیاد دوباره سوادکوه .... منم Ú©Ù‡ انگار تمام دنیارو بهم داده بودن بالاخره بعد اون همه عذاب کشیدنو غصه خوردنا اومد پیشم Ùˆ تقریبا بعد Û³ ماه همدیگرو دیدیم درست ۵شنبه ÛŒ Ù‡Ù?ته ÛŒ پیش بود Ú©Ù‡ ساعت Ûµ باهم قرار گذاشتیم اونم نه تو سوادکوه قائمشهر (تقریبا 40 دقیقه Ù?اصله داره)شاید باورتون نشه ولی انقدر ذوق داشتم Ú©Ù‡ اون شب تا صبح خوابم نبرد همش قیاÙ?شو جلوم مجسم میکردم همش دعا میکردم زودتر صبح بشه زمان بگذره نمیدونم شاید نتونین درکم کنین آخه Ù?کر نمیکنم کسی به اندازه ÛŒ ما دوتا از هم دور باشه Ùˆ بعد Û³ ماه بخوان همو ببینن خلاصه دوروبر ساعت Ûµ صبح بود Ú©Ù‡ نمازمو خوندمو خوابم برد البته خوابو بیدار بودم صبح ساعت Û¹ بود بیدار شدم Ùˆ چون شب قبلش ظرÙ?ای شامو نشسته بودم شروع کردم به شستن ظرÙ?ا Ú©Ù‡ چشمتون روز بد نبینه یه دÙ?عه عین آتشÙ?شان از چاه Ú©Ù? آشپزخونه آب زد بالا داشتم دیوونه میشدم آخه خونه ÛŒ نوسازم Ù…Ú¯Ù‡ چاهش باید اینجوری باشه دیدم اینجوری نمیشه دستکشامو در آوردمو رÙ?تم پایین در مغازه صاحبخونمون Ùˆ بهش Ú¯Ù?تم Ú†ÛŒ شده Ú¯Ù?ت الان Ú©Ù‡ نمیشه کاریش کرد بعد از ظهر میام بالا ... منم اومدمو به هر بدبختی بود ظرÙ?ارو بردم توی حمومو شستم بعد اومدم برا بچه ها چایی درست کنم Ú©Ù‡ دوباره تا شیرو باز کردمو Ú©Ù? آشپزخونه شد پر آب دیوونه شده بودم از طرÙ?یم مریمو پانی Ú©Ù‡ ظرÙ? میشورن هرچی باقی مونده ÛŒ غذاست همونجا تو ظرÙ?شویی میریزنو آب گیر میکنه آستینمو زدم بالا Ùˆ شروع کردم به باز کردن زیر ظرÙ?شویی ولی دیدم نه چیزی توش گیر نکرده Ùˆ دوباره به هر بدبختی بود بستمش Ú©Ù‡ گوشیم دیدم روشن شد آرش اس ام اس داده بود Ú©Ù‡ پاشو تنبل چقدر میخوابی زنگ زدم بهش Ú¯Ù?تم بیدارم Ùˆ Ú†ÛŒ شده بهم خندید Ú¯Ù?ت آخه کار بلد نیستی بکنی Ù…Ú¯Ù‡ مجبوری خراب کاری Ú©Ù†ÛŒ آخه زیر ظرÙ?شویی آب پس میداد خداحاÙ?ظی کردیمو قرار عصرو گذاشتیم خدا رو شکر اندÙ?عه ساعتشو روزش عوض نشد آخه هر دÙ?عه یا برا من مشکل پیش میاد یا واسه آرش کارامو کردم Ú©Ù‡ درو زدن Ù?کر کردم صاحبخونس اومده Ú©Ù?Ùˆ درست کنه ولی خیال باطل تارا بود با جسی (سگ تارا) اومدو Ú¯Ù?ت صبح پاشدم سوپ درست کردم واسه شمام Ú¯Ù?تم بیارم جاتون خالی خیلی خومشزه بودددددددد تا حالا صبح سوپ نخورده بودم خیلی مزه داد مریمو پانیو مهرا هم بیدار شدن Ùˆ صبحونه خوردیم بعدش مریم بیچاره موهای منو صاÙ? کردو خونه رو جمعو جور کردیم چون شب چند تا از بچه ها قرار بود بیان تا Û±Û² کارامون تموم شدو منم نمازمو خوندمو مثل این بچه کوچولوها ناهارمو خوردمو رÙ?تم سر کارایی Ú©Ù‡ باید میکردم بچه هام Ù‡ÛŒ سر به سرم میذاشتن میگÙ?تن تازه ساعت Û² بعدازظهره هولی Ù…Ú¯Ù‡ انقدر زود آماده میشی؟؟؟؟؟ منم Ú©Ù‡ عین خیالم نبود کار خودمو میکردم تا ساعت Û´ آماده ÛŒ آماده شدمو از بچه ها خداحاÙ?ظی کردمو راهی شدم ساعت Û´:Û±Ûµ بود ماشین پر شدو حرکت کرد منم اس ام اس دادم به آرش Ú¯Ù?تم من راه اÙ?تادم بیام کجا Ú©ÛŒ میای؟اونم Ú¯Ù?ت من الان راه Ù…ÛŒÙ?تم بیا میدون طالقانی بلدی که؟ Ú¯Ù?تم آره یک ربع به پنج رسیدم قائمشهر Ùˆ رÙ?تم دم میدون آرش هنوز نرسیده بود منم دیدم جاش ناجوره Ùˆ Ù‡ÛŒ دارم متلک بارون میشم رÙ?تم سمت پاساژ سپهر Ùˆ زنگ زدم به آرش Ú¯Ù?تم Ú¯Ù?ت تا یه دور بزنی میرسم منم حوصله نداشتم عین مجسمه وایسادمو مردمو نگاه میکردم Û±Û° دقیقه گذشت دیدم خبری نشد دیگه حوصلم داشت سر میرÙ?ت Ú©Ù‡ یهو دیدم از در پاساژ اومد تو قلبم داشت از جا کنده میشد خیلی ناز شده بود دلم میخواست بپرم بغلش ولی Ú¯Ù?تم زشته این لوس بازیا چیه دست همو گرÙ?تیمو رÙ?تیم بیرون توی راه همینجور باهام حرÙ? میزد ... میتونم بگم اون شب یکی از بهترین شبای زندگیم بود راستی داداشی آرش رÙ?ت خواستگاری Ù‡Ù?ته ÛŒ دیگم عقدشونه ایشالا خوشبخت بشن شاید بعدا Ù…Ù?صل براتون بگم Ú†ÛŒ شد همتونو دوست دارمو ممنونم Ú©Ù‡ این مدت سراغمو گرÙ?تین Ù¾ÛŒ نوشت: Ù‡ÛŒ میگن مثبت Ù?کر کنین آخه Ú†Ù‡ جوری؟؟؟میدونین چیه به خدا نمیخوام منÙ?ÛŒ باÙ?ÛŒ کنمو Ù?کرای چرتو پرت کنم اما Ù…Ú¯Ù‡ میشه راستش از روزی Ú©Ù‡ رÙ?تم شمال یعنی اول ترم امسال یه Ù?کری بدجوری مثل کابوس اÙ?تاده توی جونمو داره دیوونم میکنه شاید دارم اشتباه میکنم اما اگه شماهم جای من بودین حتما مثل من به سرتون میزدو Ù?کرای عجیب غریب میکردین اگه یادتون باشه تابستون امسال مصادÙ? با روز پدر بود Ú©Ù‡ سحر دوستم بهم زنگ زدو Ú¯Ù?ت آرشو اصÙ?هان دیده البته به همین سادگیام Ú©Ù‡ براتون قبلا Ú¯Ù?تم نبود سحر بهم زنگ زده بودو گوشیه منم روی سایلنت بود اومدم سر گوشیم دیدم زنگ زده منم بهش زنگ زدم بعد حالو احوال پرسی بهم Ú¯Ù?ت تو هنوزم با آرشی؟ منم Ú¯Ù?تم آره چطور مگه؟ اونم Ú¯Ù?ت هیچی امروز توی خیابون دیدمش Ú¯Ù?تم Ù…Ú¯Ù‡ تو اهواز نیستی Ú¯Ù?ت نه اصÙ?هانم خونه داییم اومدم بعدش Ú¯Ù?ت میدونستی ماشین داره؟ منم Ú¯Ù?تم آره تازه خریده... بعدم Ù‡ÛŒ از ذوقم میپرسیدم Ú†ÛŒ تنش بودو کجا بود اونم میگÙ?ت نمیدونم پشت Ù?رمون بود...خلاصه خداÙ?ظی کردیمو تموم شد بعدش چند روز بعد زنگ زدمو به آرش Ú¯Ù?تم Ú©Ù‡ کجا داشتی میرÙ?تیو سر به سرش گذاشتمو... بعد جریانو Ú¯Ù?تمو این قضیه تموم شد تا این ترم Ú©Ù‡ تقریبا چند Ù‡Ù?ته پیش بود Ú©Ù‡ آرش بهم Ú¯Ù?ت سحر بهش Ú¯Ù?ته Ú©Ù‡ اصÙ?هان دیدمت سوار ماشین بودی دست تکون دادم واست ولی متوجه نشدی آرشم بهش Ú¯Ù?ته بود Ú©Ù‡ خبرا زودتر رسیده (یعنی من بهش Ú¯Ù?تم) منم خندیدمو Ú¯Ù?تم سحر همینجوریه منظوری نداره آرشم Ú¯Ù?ت میدونم زیادی خونگرمه Ùˆ قضیه تموم شد تا اینکه Ù‡Ù?ته پیش پانی Ú©Ù‡ از دانشگاه اومد منو کشید تو اتاقو Ú¯Ù?ت هوای خودتو داشته باش Ú¯Ù?تم چطور Ù…Ú¯Ù‡ Ú¯Ù?ت آخه سحر منو امروز توی دانشگاه دیده Ùˆ بهم Ú¯Ù?ت پانی یه سوال ازت بپرسم راستشو میگی؟ پانیم Ú¯Ù?ته آره سحرم Ú¯Ù?ته هلیا هنوز با آرش دوسته پانیم Ú¯Ù?ته آره سحرم Ú¯Ù?ته صمیمین پانیم Ú¯Ù?ته آره خیلی چطور مگه؟ اونم Ú¯Ù?ته آخه آرشو اصÙ?هان دیدم..... پانیم Ú¯Ù?ته حالا Ú©Ù‡ Ú†ÛŒ خب دیدی Ú©Ù‡ دیدی اینا باهم خیلیم خوبنو از این حرÙ?ا ...گیج شده بودم آخه یعنی چی؟ منظورش از اینکارا چیه؟خدا کنه اون Ù?کرایی Ú©Ù‡ توی سرمه Ù?قط یه توهم باشه نه چیز بیشتری طاقت نیاوردم 5شنبه Ù‡Ù?ته پیش Ú©Ù‡ با آرش رÙ?تیم بیرون به آرش Ú¯Ù?تم Ú©Ù‡ سحر به پانی اینجوری Ú¯Ù?ته اونم تعجب کرد Ú¯Ù?ت یعنی Ú†ÛŒ سر در نمیارم خلاصه Ú©Ù‡ بدجوری ذهنم مشغول شده Ù‡ÛŒ به خودم میگم نکنه چیزی هست Ú©Ù‡ از من دارن پنهان میکن نمیدونم خدا باید Ú©Ù…Ú©Ù… کنه ....

باز بوی نیمکت مدرسه

»

سلام بچه ها خوبین خوشین چه خبرا ؟ امیدوارم طاعاتو عبادات همتون قبول باشه

اول از همه یه معذرت خواهی به همتون بدهکارم آخه توی این مدت بدجوری بداخلاقو بی حوصله شده بودم

دلیلاشم زیاد یکیش پیدا شدن یک مزاحم تلÙ?نیه سمج بود Ú©Ù‡ تا چند شب پیش مرتبا زنگ میزدو اذیتم میکرد منم Ú©Ù‡ دیگه اعصاب برام نمونده بود با در دست داشتن شناسنامه Ùˆ اصل سند موبایل بلند شدم رÙ?تم امور مشترکین Ùˆ از دستش شکایت کردم Ù?علا Ú©Ù‡ زنگ نزده انگار همینو میخواسته آخه یکی نیست بگه آدم عاقل تویی Ú©Ù‡ Ù?رهنگ داشتن تلÙ?Ù† همراهو نداری برای Ú†ÛŒ خودتو تو دردسر میندازیو مردمو اذیت میکنی

بعد چقدرم آدم میتونه پررو باشه بهت بگه خودت شماره دادی بهم آخه منو چه به شماره دادن به کسی اونم از نوع 918 که حتی نمیدونم مال کجا هست؟؟

Ùˆ اما دلیل دوم بی حوصلگیام باز دوباره برمیگرده به خودمو آرش راستش این چند وقته بدجوری Ù?کر میکردم اضاÙ?یم Ùˆ خودمو دارم به طرÙ? مقابلم تحمیل میکنم  احساس میکردم آرش یه جورایی داره میپیچونتم Ú©Ù‡ از زیر حرÙ? زدن باهام Ù?رار کنه خیلی با خودم کلنجار میرÙ?تم تا اینکه بالاخره دلم طاقت نیاوردو زنگ زدم بهش اما بازم جوابمو ندادددددددددد!!!! منم بهش اس ام اس دادم بعد یک ساعت جوابمو داد Ùˆ Ù?همیدم باز دوباره الکی پیشداوری کردم خلاصه Ú©Ù‡ به خوبی تموم شد Ùˆ آرامش بنده تا حدود دوسومش برگشت البته ماجرا رو خلاصه نوشتم چون میدونم Ù?علا روزه اینو حوصله ندارین زیاد بخونین برای همینم بعدا کامل میگم...

 Ø®Ø¨ بالاخره تابستونم با همه ÛŒ گرمیو کمبود آبو قطعیه برقش تموم شدو Ù?صل قشنگ پائیز اومد Ù?صل قشنگ بارونو برگ ریزون همیشه عاشق پاییز بودم آخه اکثر خاطرات خوب دوران بچگیام مال Ù?صل پاییزه راستش الان Ú©Ù‡ دارم اینارو براتون مینویسم نمیدونم چرا بی اختیار یاد کلاس اولم اÙ?تادم چقدر بامزه بود روز اول Ú©Ù‡ رÙ?تم مدرسه از اونجایی Ú©Ù‡ خیلی لوسو مامانی بودم تا رÙ?تم سر کلاسو زدم زیر گریه Ùˆ مامانمو خواستم معلممونم دلش سوختو اومد پیشم نشستو شروع کرد به حرÙ? زدن باهام با مهربونی هرچه تموم تر بامن حرÙ? میزدو بهم لبخند میزد ولی من Ú©Ù‡ لجبازیم Ú¯Ù„ کرده بود به هیچ صراطی مستقیم نبودم همینجور اشک میریختم خلاصه خانم معلم ناچار مامانمو صدا زدو اومد  پیشم تو کلاس تا آخر تا تعطیل شدیمو رÙ?تیم خونه .... حدودا تا دوهÙ?ته این روند ادامه داشتو خانم معلم Ú©Ù… Ú©Ù… مامانی رو  ازم دورتر میکرد تا جایی Ú©Ù‡ Ú©Ù… Ú©Ù… مامان از کلاس رÙ?ته بودو توی حیاط پشت پنجره Ù…ÛŒ ایستاد تا من عین آدم بشینمو گریه نکنم ولی بالاخره یه روز سرمو برگردوندمو دیدم مامانی پشت پنجره نیست یه دÙ?عه بغض کردمو اشکم در اومد خانم معلمم بی چاره از همه جا بی خبر اومد سمتمو Ú¯Ù?ت Ú†ÛŒ شده Ú¯Ù?تم مامانم نیست یه دÙ?عه با تعجب بیرونو نگاه کردو دید خبری از مامانم نیست بعد یه لبخند قشنگ بهم زدو Ú¯Ù?ت میدونی چرا مامانت نیست دیگه؟ منم Ú¯Ù?تم نه Ú¯Ù?ت آخه مامانت مطمئن شده Ú©Ù‡ دیگه دختر کوچولوش بزرگ شده نمیدونم چرا یه جوری شدم همون حرÙ? روم آنچنان تاثیری گذاشت Ú©Ù‡ دیگه همه چیو یادم رÙ?تو اشکامو پاک کردم از اون لحظه عاشقه مدرسه شدم تا جایی Ú©Ù‡ وقتی تعطیل میشدم دلم میگرÙ?ت(نه به اون شوری شوری نه به این بی نمکی... بی جنبه ام دیگه)

 Ø®Ù„اصه Ú©Ù‡ همیشه اول مهرو دوست داشتمو هنوزم دوست دارم چند شب پیش با مامان بابا رÙ?ته بودیم تجریش از قیاÙ?Ù‡ ÛŒ بچه ها Ú©Ù‡ دستاشون پر دÙ?تر Ùˆ مداد خودکارو پاک کنو تراش بود Ú©ÛŒÙ? میکردم خیلی بامزه بودن همشون شادو شیطون با یه عالمه وسیله Ú©Ù‡ برای مدرسشون گرÙ?ته بودنو توی پاساژ قائم رژه میرÙ?تن نمیدونم قیاÙ?Ù… Ú†Ù‡ جوری بود Ú©Ù‡ مامانی یه دÙ?عه بهم Ú¯Ù?ت چیه هوس کردی برای مدرسه خرید کنی؟ منم Ú©Ù‡ تازه به خودم  اومده بودم با سر حرÙ? مامانو تایید کردمو خندیدم مامانیم Ú¯Ù?ت حقا Ú©Ù‡ هنوز بچه ای Ù?قط قدت بلند شده خلاصه رÙ?تمو دو تا خودکار خریدم با یک دÙ?تر پاپکو ولی اÙ?سوس Ú©Ù‡ برای ترم جدید دانشگاه نه مدرسه  (دلم میخواد برم مدرسههههه)

برای همینم عزممو جزم کردم Ú©Ù‡ اگه بشه مامانی رو گول بزنمو Ù¾Ù†Ø¬Ø´Ù†Ø¨Ù‡ اگه شد باهاش برم مدرسشونو یکم توی حیاطو کلاسا بچرخم شرط میبندم با خودتون میگین خیلی بیکارم ولی خب چیکار کنم ؟؟؟؟شایدم رÙ?تم

 Ù¾ÛŒØ´ دانشگاهیم آخه باید برم مدرک اصل پیش دانشگاهیمو بگیرم چون مدیر گروهمون دیگه دادش در اومده Ú¯Ù?ته اگه نیاری ترم بعد ثبت نامت نمیکنم حالا باید ببینم Ú†ÛŒ میشه

و اما یه انتقاد درباره ی سریالهای امسال این یعنی چی که همه ی کانالا شده اعتیاد؟؟!!

راستی قالبمو عوض کردم از بس دعوام کردین Ú©Ù‡ دلمون گرÙ?ت با این قالب نخواستم دلتون بشکنم

خب از اینا Ú©Ù‡ بگذریم میرسیم به اینجا Ú©Ù‡ احتمالا یه چند وقتی از دستم Ù†Ù?س راحت میکشین چون یکشنبه میرم سوادکوه Ùˆ Ù?کر نکنم حالا حالا ها بتونم بیامو آپ کنم  Ø¢Ø®Ù‡ Ù?علا 16 واحد گرÙ?تمو حذÙ? Ùˆ اضاÙ?Ù‡ دوازدهم مهره Ú©Ù‡ باید 4 تا بهش اضاÙ?Ù‡ کنم ریاضی 2 با آمار زیستی خدا به دادم برسه این ترم درسام خیلی سنگینه ولی همشونو دوست دارم

راستی یه چیز دیگم هست Ú©Ù‡ تا قبل از اینکه برم شمال سعی میکنم توی همین پست بنویسم   

همتونو دوست دارم و امیدوارم سال تحصیلیه خوبی برای همتون باشه

 (نگین جونم * هلیا جون* آنی جون*مانیا جون*Ùˆ... Ú©Ù‡ نمیدونم درسشون تموم شده یا نه هنوز مثل ما مشغولند)  


 Ù¾ÛŒ نوشت : خب بهتون قول داده بودم Ú©Ù‡ بیامو این پستو تکمیل کنم  راستش Û±Û° دقیقه پیش بالاخره دلم طاقت نیاوردو به آرشی زنگ زدم Ù?کر میکنین بعد چند روز حرÙ? نزدیم؟؟؟؟؟؟؟ از Û¸ شهریور حرÙ? نزده بودیمخیلی بدجنسم نه؟؟؟؟؟ ولی بد Ù?کر نکنین من چندبار زنگ زدم ولی آرش جوابمو نمیداد خب دوباره Ù?کر بد نکنین دعوا معوا در کار نبود راستش اول آرش مریض شده بود حالش خوب نبود بعدشم Ú©Ù‡ خوب شد بازم نشد حرÙ? بزنیم آخه میخواست تنها باشه Ùˆ یه مدت Ù?کر کنه منم Ú©Ù‡ در مقابلش نمیتونم چیزی بگم قبول کردم ....... تا امروز Ú©Ù‡ زنگ زدم

راستش دیروز آرشی اس ام اس داد Ú©Ù‡ داره میره شمال ثبت نام ازم پرسید Ú©ÛŒ میرم منم Ú¯Ù?تم Ù‡Ù?ته دیگه بعد اون روز دل تو دلم نبود Ú©Ù‡ ای خدا بدبخت شدم سراسری قبول شددددددد Ùˆ شروع کردم به زار زدن Ú©Ù‡ دیگه تموم شد آخه میدونین چیه نه اینکه حسود باشم نه دلم نمیخواست یه دانشگاه دیگه باشه میترسیدم منو یادش بره خلاصه Ú©Ù‡ از بس این چند شب خدا رو صدا زدم از خدا خجالت میکشم

خب کجا بودیم؟ آهان خلاصه امروز زدم به سیم آخرو زنگ زدم به روی خودمم نیاوردم یکم Ú©Ù‡ حرÙ? زدیم با بی تÙ?اوتی Ú¯Ù?تم کجا قبول شدی چی؟؟ اونم Ú¯Ù?ت سوادکوه Ø°ÙˆÙ‚ مرگ شدم Ú¯Ù?ت سراسری Û´Û° تا محمودآباد میخواست بقیه هم راهش دور بود منم باز اومدم همینجا انقده خوشحالممممممممممم Ú©Ù‡ باورتون نمیشههه

از همه ÛŒ دوست جونام مرسی Ú©Ù‡ برام دعا کردن  همتونو دوست دارم

بعدشم به شوخی Ú¯Ù?ت زنگ بزن به مریم بگو با امین دوست نشدی امین نامزد کرد اگه به حرÙ? من گوش میدادی الان شوهر کرده بودی....Ú©Ù„ÛŒ خندیدیم بعدش دیدم میخواد بره دانشگاه کار داره منم Ú¯Ù?تم بره به کارش برسه Ùˆ خداحاÙ?ظی کردیم

 

هلیای موزی ؟موضی؟موذی؟

»
خب اول از همه سلام امروز من در حد اعلایی موزی Ùˆ بدجنس بودم حتما میپرسید چرا خب راستشو بخاین روز پدر یعنی۴شنبه سحر دوستم بهم زنگ زد ولی از اونجایی Ú©Ù‡ گوشیم رو سایلنت بود نتونستم جوابشو بدم در نتیجه بعد نیم ساعت متوجه شدم زنگ زده به خاطر اینکه قبض گوشیمو ندادم گوشیم یه طرÙ?Ù‡ شده Ùˆ نتونستم به سحر اس ام اس بدم در نتیجه مجبور به برقراری تماس شدم خلاصه زنگ زدمو بعد حالو احوالپرسی یه دÙ?عه بهم Ú¯Ù?ت نیم ساعت پیش آرشو دیدم سوار ماشین بود منم Ú©Ù‡ ذوق زده شدم حالا Ù‡ÛŒ میپرسیدم Ú†ÛŒ تنش بود با Ú©ÛŒ بود..... سحرم بیچاره Ù‡ÛŒ میگÙ?ت بابا به اندازه Û± دقیقه دیدمش آخه من از کجا بدونم Ú†ÛŒ تنش بود........ خلاصه یکم حرÙ? زدیم Ùˆ بعدش به مامانی در انجام امور آشپزی Ùˆ تمیز نمودن منزل Ú©Ù…Ú© نمودم آخه شب قبلش داداشی با ندا Ùˆ خالم اومده بودن خونمون واسه روز پدر آخه من بابا بزرگ ندارم در نتیجه همه اول میان خونه ÛŒ ما خلاصه بعد از تمیز کردن مامان Ùˆ بابا تصمیم گرÙ?تن بریم خونه ÛŒ مامان بزرگم منم از خدا خواسته تندی لباسامو برداشتمو به قول مامانم عین بچه ها چمدون بستم Ùˆ رÙ?تیم جاتون خالی Ú©Ù„ÛŒ خوش گذشت با دختر عمم Ú©Ù„ÛŒ مسخره بازی در اوردیم البته بماند Ú©Ù‡ عین کوزت Ú©Ù‡ Ú†Ù‡ عرض کنم مثل دراز گوشکار کردیم آخه مامان با عمه Ùˆ بابا رÙ?تن بیرونو دوتا کیسه ÛŒ بزرگ بادمجان خریدن برای پوست کندن Ùˆ سرخ کردن منو الهامم نشستیم به Ú©Ù…Ú© کردن تا حالا بادمجون پوست نکنده بودم دوتای اولیو Ú©Ù‡ پوست کندم دیدم اااااااااااااااااااااااه Ù‡ Ù‡ Ù‡ Ù‡ Ù‡ Ù‡ Ù‡ Ù‡ Ù‡ دستام شد سیا عین قیر عذا گرÙ?تم داشتم دیوونه میشدم Ú©Ù‡ الهام Ú¯Ù?ت غصه نخور برو با وایتکسو مسواک بشورش میرهو درست شد خلاصه این دوروز Ú©Ù„ÛŒ خوش گذروندم امروز صبح نمیدونم چرا یک دÙ?عه حس اذیت کردنم گرÙ?ت از استخر Ú©Ù‡ اومدم یه راست دوئیدم سر تلÙ?نو زنگ زدم به آرشیم تا دوتا زنگ خوردو گوشیو برداشت یکم Ú©Ù‡ حرÙ? زدیم بهش Ú¯Ù?تم Û´ شنبه بیرون بودی کجا میرÙ?تی خوش گذشت؟ یه دÙ?عه Ø¬Ø§ خورد Ú¯Ù?ت یعنی چی؟ Ú¯Ù?تم چهارشنبه صبح دیدمت سوار ماشین بودی.... Ú¯Ù?ت کجا دیدی Ú¯Ù?تم حالا دیگه Ú¯Ù?ت تو Ù…Ú¯Ù‡ اصÙ?هان بودی؟ Ú¯Ù?تم آره Ú¯Ù?ت پس چرا زنگ نزدی Ú¯Ù?تم همینجوری خلاصه اون Ù‡ÛŒ میگÙ?ت منم Ù‡ÛŒ میگÙ?تم خب نخواستم بگم آخر سر دیدم انگار داره ناراحت میشه Ùˆ باورش شده Ú¯Ù?تم سحر دیدتت ........ بعدش حالا Ù‡ÛŒ گیر داده Ú©Ù‡ کجا منم Ú¯Ù?تم من Ú©Ù‡ اونجاها رو بلد نیستم آخر سر معلوم شد رÙ?ته بوده سر خاک بابابزرگش بعدم Ú©Ù‡ داشته برمیگشته توی خیابونه نظیر( نظر) Ø³Ø­Ø± دیدتش(کاشکی من جای سحر بودم) Ø®Ù„اصه نشد درستو حسابی سر به سرش بزارم آخه دلم نمیاد اذیتش کنم الانم قرار شد کارش اگه زودی تموم شد بهم زنگ بزنه پس Ù?علا خداحاÙ?ظ

راستی یادم رÙ?ت بگم من Ù?ردا دارم میرم سوادکوه آخه ترم تابستونی دارم شاید یه Û² Ù‡Ù?ته ای نباشم مواظبه خونم باشینا

مطالب قبلی

  • ثبت نام[پنجشنبه 26 شهريور 1388] [16]
  • درد دل[جمعه 13 شهريور 1388] [25]
  • تولد تولد تولدم مبارک[جمعه 13 شهريور 1388] [21]
  • باز اومدم[جمعه 13 شهريور 1388] [24]
  • مساÙ?رت عید[جمعه 13 شهريور 1388] [22]
  • لغت نامه[جمعه 13 شهريور 1388] [28]
  • این چند وقت[جمعه 13 شهريور 1388] [23]
  • ثبت نام[جمعه 13 شهريور 1388] [18]
  • این مدت[جمعه 13 شهريور 1388] [17]
  • این چند وقت[جمعه 13 شهريور 1388] [21]
  • بعد از سه ماه[جمعه 13 شهريور 1388] [21]
  • باز بوی نیمکت مدرسه[جمعه 13 شهريور 1388] [25]
  • هلیای موزی ؟موضی؟موذی؟[جمعه 13 شهريور 1388] [19]
  • از دیروز تا امروز[جمعه 13 شهريور 1388] [24]
  • خبرهای اخیر[جمعه 13 شهريور 1388] [24]
  • تولد تولد تولدم مبارک[پنجشنبه 13 شهريور 1388] [33]
  • خرس کوچولو Ùˆ نمرات درخشان نیم ترم[پنجشنبه 13 شهريور 1388] [22]
  • Ù‚Ù?Ù„ در[پنجشنبه 13 شهريور 1388] [22]
  •  



    صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد
    This Template Designed by Dortinblog.Com