سيستم وبلاگ نويسي درتين بلاگ

ثبت نام

 

 

بالاخره یکشنبه رÙ?تم دانشگاه ثبت نام کردم البته یکم مشکلات داشتم Ú©Ù‡ آرش به دادم رسید Ùˆ با Ú©Ù…Ú© Ù?کری بالاخره پول شهریه ثابتمو ریختم به حساب بابای آرش Ú©Ù‡ آرش برام بریزه به حساب دانشگاه Ùˆ ثبت نامم کنه آخه هیچکس دورو برم حساب سیبا نداشت Ù?قط یکی بود Ú©Ù‡ دوست نداشتم بهش رو بندازم خلاصه Ú©Ù‡ آرش برام ثبت نام کرد Ùˆ انتخاب واحدمم خودش کرد Ùˆ قرار شد بعدا هزینه ÛŒ ثبت نامو ازم بگیره البته به خیال خودش Ú©Ù‡ Ú¯Ù?ت 4 تا بوس منم Ú¯Ù?تم Ù?علا بزن به حساب تا ببینم Ú†ÛŒ میشه خلاصه Ú©Ù‡ یکشنبه با دختر عموم رÙ?تم دانشگاه حسابی توی شهر Ùˆ جنگل چرخوندمش بی چاره دپرس شده بود میگÙ?ت من میخوام بیام دانشگاه شما درس بخونم منم بهش Ú¯Ù?تم نخیر میسپرم راهت ندن برو همون دانشگاه سراسری تهران خودتون درس بخون اونم جیغ میزد میگÙ?ت نمیخوام اگه شده یه ترم مهمان میشم اینجا منم مسخرش میکردم اونم Ù‡ÛŒ میگÙ?ت Ú©ÙˆÙ?تت بشه اینجا اینهمه درخت داره انقدر هواش خوبه....منم اداشو در میاوردم شده بود عین بچه های 7 -8 ساله توی Ú©ÙˆÚ†Ù‡ دنبال غازها میکرد Ú©Ù‡ باهاشون عکس بندازه منم Ù‡ÛŒ میگرÙ?تمش میگÙ?تم آبروی منو بردی انقدر اینور اونور ندو ...خلاصه Ú©Ù‡ بیچاره دپرس شده بود همش میگÙ?ت دانشگاه ما یه درختم نداره 6 طبقه ساختن الکی Ù‡ÛŒ میریم بالا میایم پایین منم بهش میخندیدم از همه اینا بگذریم انقدر Ú©Ù‡ دختر عموم توی اون یه روز از سوادکوه Ùˆ دانشگاه ما عکس انداخت Ù?کر نکنم من توی این 4 سال عکس انداخته باشم آخرم به زور آوردمش خونه با Ú©Ù„ÛŒ وعده وعید

خلاصه Ú©Ù‡ اون یه روز خیلی خوش گذشت با آرش قرار شد یه مورد مناسب براش پیدا کنیم Ùˆ آرشم سریع Ú¯Ù?ت آقای ((Ú© )) از خنده پای تلÙ?Ù† ترکیدم حالا دختر عمومم ذوق کرده بود Ù‡ÛŒ میگÙ?ت کیو میگه میخوام ببینمش منم جلوی چشمم قیاÙ?Ù‡ ÛŒ مریمو مجسم میکردم Ú©Ù‡ کنار آقای Ú© وایسته واقعا از نظر قدی خیلی بهم میخوردن عین Ù?یلو Ù?نجون راستی یادم رÙ?ت توی دانشگاه از یکیم خوشش اومد Ú©Ù‡ بچه حالش گرÙ?ته شد یکی از استادای سختگیر Ú©Ù‡ متاهله... ظهرم ساعت 1 اومدیم تهران Ú©Ù„ÛŒ توی ماشین خندیدیم راننده از بس حرÙ? زد سرمونو برد مامانمم Ú©Ù‡ دیگه خسته شده بود Ù?قط با سر تکون دادن حرÙ?ای راننده رو تایید میکرد Ùˆ ماهم میخندیدیم از اینا Ú©Ù‡ بگذریم میرسیم به اینکه دوباره من امروز صبح(در واقع دیروزآخه الان Ú©Ù‡ اینارو مینویسم پنجشنبه میشه دیگه)دوباره برگشتم شمال Ú©Ù‡ Ú†Ú© دانشگاهمو ببرم آرشم اومده بود شمال صبح ساعت 5:30 رسیده بود ساعت 11 هم اومد دم پل دنبالم Ú©Ù‡ باهم بریم دانشگاه وای وقتی دیدمش انقدر ذوق کردم خیلی بامزه شده بود سوار ماشین شدیم Ú©Ù‡ بریم دانشگاه توی ماشین بهم Ú¯Ù?ت زود باش هزینه کاÙ?ÛŒ نتو بده منم Ú¯Ù?ت هوم چی؟؟؟؟خوبی؟ خندش گرÙ?ته بود وقتی Ú©Ù‡ رسیدیم دانشگاه دم در به علت رعایت Ù?رهنگ Ùˆ ادب Ùˆ حرمت دانشگاه از هم جدا شدیم (نگهبانی گیر نده) بعد دوباره چسبیدیم بهم Ùˆ رÙ?تیم ساختمون اداری امور مالیو کارامونو کردیم بعدم تا دم پلیس راه باهم اومدیم Ú©Ù‡ من ماشین بگیرم بیام تهران همین جور سر به سر هم میذاشتیم Ùˆ قرار شد همدیگرو بندازیم تو رودخونه... بعدشم آرش Ú¯Ù?ت یادم  Ø±Ù?ت برات Ù?یلم عصر یخبندان جدیدرو بیارم یه سنجاب ماده توشه شبیه توکاراش همش مثه تو خودشو لوس میکنه Ú©Ù‡ به آدمو گول بزنه... آخرم Ú©Ù‡ رسیدیم دم پلیس راه دوباره با کمال تعجب همون ماشینی Ú©Ù‡ یکشنبه باهاش رÙ?تم تهران اومد آرشم یک لحظه اخم کرد Ú¯Ù?ت با این میخوای بری Ú¯Ù?تم آره اون دÙ?عم باهاش رÙ?تیم تهران نگران نباش  Ø¨Ø¹Ø¯Ù… خداحاÙ?ظی کردیمو آرش برگشت دانشگاه دنبال بقیه ÛŒ کاراش منم اومدم خونه وسایلمو برداشتمو اومدم تهران الانم مهربون توی ماشینه Ùˆ داره میره اصÙ?هان با اینکه 24 ساعتم نشده Ú©Ù‡ دیدمش ولی دلم خیلی واسش تنگ شده بیش از حد  

مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.

درد دل

سلام دوست جونای خوبم خوبین خوشین؟ منم خوبم البته تا حدی آخه این مدت خیلی اعصاب خوردی داشتم همشم تقصیر خودم بوده Ùˆ هست راستش الان Ú©Ù‡ با خودم Ù?کر میکنم تازه Ù…ÛŒÙ?همم Ú©Ù‡ چقدر احمق بودم همیشه نزدیکترین دوستام بهم ضربه زدنو برام درس عبرت نشد خلاصه Ú©Ù‡ تصمیم خودمو گرÙ?تم Ú©Ù‡ اگه از تنهایی بمیرم هم دیگه با کسی دوست نشم Ú©Ù‡ بعدا باعث آزارم بشه نمیدونم شایدم من خیلی پر توقعم شایدم زیادی خوشبینم Ùˆ Ù?کر میکنم همه مثل خودم رو راستن خلاصه Ú©Ù‡ این مدت Ú©Ù„ÛŒ عذاب کشیم به خاطر حرÙ?ها Ùˆ چرت Ùˆ پرت هایی Ú©Ù‡ یه به ظاهر دوست دربارم زد ولی خدایی Ú©Ù‡ بالا سرم بوده Ùˆ هست همه چیزو به همه ثابت کرد

راستش تصمیم نداشتم اینجا از خاطره های تلخ زندگیم چیزی بگم اما میگم شاید یکمی سبک بشم شایدم یه تجربه بشه واسه ÛŒ دوستای وبلاگیم Ú©Ù‡ میان اینجا همونجوری Ú©Ù‡ بیشتر شماها میدونین من از سال 84 تا حالا توی یکی از شهرای شمالی درس میخونم توی این 4 سال با آدمای زیادی آشنا شدم Ú†Ù‡ دختر Ú†Ù‡ پسرالبته پسرای همکلاسیم بودن Ùˆ دوستای آرش ... خلاصه Ú©Ù‡ چیزای زیادی از همشون یاد گرÙ?تم ولی این وسط یه چیزی خیلی عذابم داد اونم حرÙ?ایی بود Ú©Ù‡ یک دوست سر یه سری مسائل پشت سرم زد کسی Ú©Ù‡ نزدیک 3 سال باهاش توی یه خونه زندگی کردم کسی Ú©Ù‡ تمام مشکلاتشو تا اونجایی Ú©Ù‡ از دستم بر میومد براش حل میکردم ولی چون آدمی نبودم Ú©Ù‡ سرش منت بزارم خیلی زود همه چیزو Ù?راموش کرد Ùˆ من شدم آدم بده ÛŒ قصه منی Ú©Ù‡ به خاطر اشتباهاتی Ú©Ù‡ کرده بود با آرش بحث میکردمو نمیذاشتم پشت سرش جلوی من بد بگه منی Ú©Ù‡ وقتی با نامزدش دعواش میشد آشتیشون میدادم حالا شدم آدم بده چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟نمیدونم شاید چون به خاطر رÙ?تارای بچه گانش دیگه نتونستم تحملش کنم Ùˆ از 12 اردیبهشت ازش جدا شدم تازه نه به این سادگی ها با Ú©Ù„ÛŒ آبرو ریزی Ú©Ù‡ سر بعضی جریانات برام پیش آورد ولی من هیچی Ù†Ú¯Ù?تم Ùˆ Ù?قط گریه کردم  Ùˆ زنگ زدم به بابام Ú©Ù‡ بیاد شمال Ùˆ خونه ÛŒ جدا برام بگیره اما تا Ù?همید حرمت همه ÛŒ این سه سالو گذاشت زیر پاش Ùˆ له کرد هرچی از دهنش دراومد بهم Ú¯Ù?ت ومن سکوت کردم ولی تا آخر عمرم ازش نمیگذرم

خلاصه Ú©Ù‡ از اون خونه رÙ?تم Ùˆ رویا اومد پیشم به کسی هم Ù†Ú¯Ù?تم برای Ú†ÛŒ از اون خونه رÙ?تم Ù?قط 3 Ù†Ù?ر از این جریان خبر داشتن آرش Ù?رشید Ùˆ رویا Ú©Ù‡ رویا باماهمخونه بود Ùˆ Ù?رشیدو آرشم سر یه قضیه همه چیو Ù?همیدن خلاصه Ú©Ù‡ منو رویا همخونه شدیم برای 2 ماه چون رویا دانشگاه ما مهمان بود Ùˆ ترم جدید باید تهران باشه توی این 2 ماه سرمون به کار خودمون بود خیلی حرÙ?ا از اینور اونور میشنیدم اما به روی خودم نمیاوردم میگÙ?تم عیبی نداره از من 2 سال کوچیکتره هنوز بچه است ...تا اینکه رÙ?تیم بندرعباس از طرÙ? دانشگاه ظهر رÙ?تم راه آهن چون من تهران بودم رویا هم با مریم Ùˆ ایکس از شمال با بقیه بچه ها با قطار شب قبلش اومده بودن Ùˆ صبح رسیده بودن تهران چندتا از بچه ها Ù‡ÛŒ به منو رویا اصرار کردن Ú©Ù‡ بیاین تو کوپه ÛŒ ما ولی من Ú¯Ù?تم ما میخوایم بریم با مریم Ùˆ ایکس  بزارین اونام بیان اگه جا نبود میایم پیش شما وقتی سوار قطار شدیم یکدÙ?عه ایکس با صدای بلند به مریم Ú¯Ù?ت برو به استادبگو ما 4 Ù†Ù?ر میخوایم باهم باشیما کس دیگه ای نیاد پیشمون شاید باورتون نشه یک دÙ?عه بغض گلومو گرÙ?ت رویا رو کرد بهم Ú¯Ù?ت عیبی نداره میریم پیش بقیه  Ùˆ دلداریم داد توی بندرعباسم همینجور برام قیاÙ?Ù‡ میگرÙ?ت منم به روی خودم نمیاوردم Ú©Ù‡ کسی بÙ?همه خلاصه Ú©Ù‡ برگشتیم تهران Ùˆ یک Ù‡Ù?ته بعدش رÙ?تیم شمال واسه امتحانا توی اون مدت انقدر حرÙ? شنیدم Ú©Ù‡ جدا سوختم من به کسی چیزی Ù†Ú¯Ù?تم اما هرچی تونسته بود پشت سر من به بچه های کلاس Ú¯Ù?ته بود نمیدونم Ú†Ù‡ بدی در حقش کردم باورم نمیشد این حرÙ?ا راست باشه ولی وقتی رویا هم تایید کرد داشتم دیوونه میشدم منی Ú©Ù‡ 3 سال همخونش بودمو Ù?روخت به چیزایی Ú©Ù‡ حتی Ú¯Ù?تنش خجالت آوره یه دختر تا Ú†Ù‡ حد میتونه بی حیا باشه  Ù…ثلا من تا چند ماه پیش یه خواستگار سمج داشتم Ú©Ù‡ از هر نظر موقعیتش مناسب بود ولی به خاطریه سری مسائل من نمیخواستم ولی اونا خیلی دوستم داشتن بعدش همون موقع ها Ú©Ù‡ من ناراحت بودم ایکس به رویا Ú¯Ù?ته بود پسره حتما یه مشکلی داره Ú©Ù‡ انقدر اصرار میکنن Ú©Ù‡ رویام Ú¯Ù?ته آخه Ú†Ù‡ ربطی داره؟؟؟

نمیدونم شما اینو قبول دارین یانه هر دوستی بین دختر Ùˆ پسر دعوا قهر ناراحتی Ùˆ این مسائل رو داره  شاید منو آرش تا حالا توی این سه سال دوستی دعوا Ùˆ قهر نداشتیم اما سر بعضی مسائل بحث داشتیم Ùˆ شاید من ناراحت میشدم ویه وقت پیش ایکس به عنوان یه خواهر دردودل میکردم Ú©Ù‡ همه ÛŒ این مشکلاتم سر چیزای الکی بود اما همین دوست اینارو کرد مثل یه چوب Ùˆ کوبید توی سرم سر امتحان آمار بود Ú©Ù‡ دوتا از بچه ها اومدن خونه ÛŒ ما برا درس خوندن اون شب بهم Ú¯Ù?ت ایکس Ú¯Ù?ته آرش هلیا رو گذاشته سر کا ر Ùˆ Ù?قط چند روز یه بار بهش زنگ میزنه وقتیم Ú©Ù‡ هلیا میره تهران خونشون اصلا موقعیت اینکه با آرش حرÙ? بزنه رو نداره آرش داره مسخرش میکنه  ÙˆÙ‚تیم Ú©Ù‡ آرش میره اصÙ?هان اصلا هلیا رو آدم حساب نمیکنه .....Ùˆ خیلی چیزای دیگه واقعا داشتم آتیش میگرÙ?تم رو کردم به ملیکا Ú¯Ù?تم آره راست میگه Ù?قط نمیدونم از وقتی Ú©Ù‡ شماها اومدین این کیه هر چند ساعت یه بار بهم زنگ میزنه آره راست میگه Ù?قط نمیدونم این کادوهارو Ú©ÛŒ برام گرÙ?ته  خوبه جلوی چشم خودش بود ایناروآرش برام گرÙ?ت Ú©Ù‡ ملیکا Ú¯Ù?ت همه چیو میدونم من خودم وقتی Ú¯Ù?ت موقعیت حرÙ? زدن نداره بهش Ú¯Ù?تم تا اونجایی Ú©Ù‡ میدونم مامان بابای هلیا هردو شاغلن Ùˆ از صبح تو خونه تنهاست تا 7-8 شب  Ø¨Ø¹Ø¯Ù… 3 ساله از خوابگاه تا حالا باهم دوستن  به کسیم ربطی نداره Ú©Ù‡ Ú†Ù‡ جورین.... Ùˆ یه سری حرÙ?ای دیگه Ú©Ù‡ شرمم میاد بگم

خلاصه که خیلی دلم سوخت آخه مگه من چیکارش کرده بودم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من Ù?قط واگذارش کردم به خدا

خب حالا بریم سر بقیه ÛŒ ماجراها آرش برا تولدم یه تاپ مشکی خوشگل خرید البته 4 تیر کادومو داد راستش من شب قبلش زنگ زدم به آرشو Ú¯Ù?تم Ù?ردا بیاد در خونه کارش دارم اونم قبول کرد Ùˆ Ù?ردا ظهر بعد امتحانش اومد در خونه منم سوغاتی بندرعباسو Ú©Ù‡ براش گرÙ?ته بودم دادم بهش Ú©Ù‡ یه دÙ?عه کادومو داد بهم تا اومدم تو خونه رویا دویید Ùˆ کادو رو از دستم قاپیدو بازش کرد Ùˆ سر به سرم میذاشت میگÙ?ت امروز چون تولد منه پس اینم کادوی منه  Ùˆ Ú©Ù„ÛŒ خندیدیم شبم Ù?رشید اومدو  کادوی تولد رویا رو داد بهش  

راستش اون شب دلم خیلی پر بود سر یه حرÙ?ÛŒ Ú©Ù‡ آرش به شوخی بهم زده بود Ùˆ من جدی گرÙ?ته بودم تا اینکه    

  بالاخره بهش Ú¯Ù?تم  Ùˆ سبک شدم ودلم آروم گرÙ?ت یازدهم هم با رویا رÙ?تیم واسه Ù?رشید کادوی تولد گرÙ?تیم یه ساعت Ù…Ú†ÛŒ  خیلی خوشگل Ú©Ù‡ دوتامون باهم خوشمون اومد بعدشم آرش اومد دم در پاساژ یکم چرخیدیم بعدم خداحاÙ?ظی کردیم Ùˆ برگشتیم خونه الان هر روز Ú©Ù‡ میگذره بیشتر از قبل دوسش دارم  Ø§Ù…تحانام 13 تیر تموم شد اما تا 16 شمال بودم آخه دلم تنگ میشد چون تا مهر نمیتونیم همدیگرو ببینیم صبح شانزدهم هم سوار اتوبوسم کرد Ú©Ù‡ بیام تهران کلیم برام خوراکی خرید لواشک پاستیل کاکائو Ú©Ù‡ کاکائوشو هنوز نخوردم

از سه شنبه هم قرار گذاشتیم باهم یک Ù‡Ù?ته حرÙ? نزنیم ولی نتونستم Ùˆ خودم زنگ زدم آخه دلم طاقت نمیاره تا امروز صبح Ú©Ù‡ زنگ زد Ú¯Ù?ت داره میاد تهران Ú©Ù„ÛŒ ذوق کردم اما Ú†Ù‡ Ù?ایده نمیتونم برم ببینمش آخه Ù?ردا میره کرج بعدم میره اصÙ?هان  Ø´Ø§Ù†Ø³ منه دیگه تا امروز کرج خونه خاله ام بودم اون اصÙ?هان حالا Ú©Ù‡ من اومدم  تهران اون میره کرج  ولی عیبی نداره شاید به صلاحمونه

Ù¾ÛŒ نوشت:خدا جونم سرم داره منÙ?جر میشه دلم میخواد یه مدت تنهای تنها باشم

پی نوشت:تا کی باید...

پی نوشت:بازم سحر ...آخه واسه چی به من میگی؟؟؟؟؟؟؟؟

 

تولد تولد تولدم مبارک

       تولدم مبارک

البته Ù?ردا Ûµ صبح به دنیا میام

واییییییییییییییییییییی باورم نمیشه یعنی الان من ۲۴ ساله که دارم زندگی میکنم؟؟؟؟؟؟؟یعنی انقدر بزرگ بودم؟

واقعا که عمر آدم مثل برق و باد میره

خب حالا یکم خودمو تحویل بگیرم

Û±

Û²

Û³

تولد تولد تولدم مبارک       مبارک مبارک تولدم مبارک

وای وای وای شب تولدم چه بارونی میاد

                                                         اینم کیک تولد

                                                             Ù¾Ø³ کادوهاتون کوششششششششش؟؟؟

خب عیبی نداره همین که اومدین یه دنیا برام ارزش داره

 

 

 

باز اومدم

واییییییییییییییییییی میدونین بالاخره بعد چند وقت تونستم بیام نت؟ تقریبا بعد 2 ماه اونم به علت قطعیه تلÙ?Ù† اتاقم

اااااا راستی ببخشید یادم رÙ?ت سلام کنم خوبین خوشین Ú†Ù‡ خبرا؟؟؟؟؟ البته از اکثرتون خبر دارم مثلا Ù†Ù?ر اول سمیرا با اون Ù†ÛŒ Ù†ÛŒ نازش(پسر Ù?روردین)ارنیا کوچولو Ú©Ù‡ واقعا خواستنیه

کلاغ مهربون که همیشه بهم سر میزنه و سراغمو میگیره

مهناز جون Ùˆ شیما جونو رعنا جون Ùˆ...اما یه چیزی Ú©Ù‡ این وسط خیلی تعجب کردم بی خبریم از دونÙ?ر بود یکی نگین Ùˆ یکی هلی نمیدونم چرا خبری ازشون نیست به هر حال امیدوارم هرجا Ú©Ù‡ هستن شاد شاد باشن

خب اول یه معذرت خواهی کلی از همه ی دوستای خوبم به خاطر تاخیر طولانی خب دوباره اومدم تا شروع کنم و خاطرات این چند وقتو تا اونجایی که میشه رو براتون بگم

راستش نمیدونم از کجا شروع کنم اما از جاهای خوب خوبش شروع میکنم بعد از تعطیلات عید نوروز امسال چهاردهم Ù?روردین رÙ?تم شمال به اصرار بچه ها عصری حوالی ساعت 6 بود Ú©Ù‡ رسیدم شمال البته قرار بود با مریم برم اما دیر کردمو مریم زودتر رÙ?ت ولی شانس با من بود Ùˆ مریم دیرتر از من رسید آخه ماشینشون تو جاده خراب شد

خلاصه Ú©Ù‡ وقتی رسیدم منو پانی بودیم خونه انقدر سرد بود Ú©Ù‡ احساس کردم یه لحظه مرغیم Ú©Ù‡ تو سردخونه گذاشته بودنمون واسه انجمادخلاصه Ú©Ù‡ به هر بدبختی بود اون شب خوابیدیم Ùˆ یه سرمای حسابی خوردیم Ù?رداش رویا هم اومد دیگه واقعا نمیشد سرما رو تحمل کرد واسه همینم 4 تایی رÙ?تیم خونه ÛŒ دوستامون البته بیشتر دوست منو رویا بودن چون مریمو پانی نمیشناختنشون کلیم آبرو ریزی شد سر یه سری مسایل Ú©Ù‡ هنوزم خودمو لعنت میکنم تا صبح بیدار بودیمو Ù?یلم میدیدیم ساعت 7 صبح بالاخره خوابمون برد ساعت 11 هم بیدار شدیمو اومدیم خونمون خوشبختانه صاحبخونه ÛŒ محترم شوÙ?اژها رو روشن کرده بود Ùˆ خونه گرم شده بود Ùˆ ما بسی خرسند گشتیم

خب این ترم به خاطر اینکه اکثر بچه ها قائم شهر کلاس داشتن سر کلاسا نمیومدن Ùˆ Ù?قط منو رویا میرÙ?تیم سر کلاسا (خود شیرین بازی)آخر ترمم همشون مجبور شدن از من جزوه بگیرن راستش توی این 8 ترم کسی ازم جزوه ÛŒ همه ÛŒ درسارو نگرÙ?ته بود خب از اینا Ú©Ù‡ بگذریم میرسیم به سوغاتیام :راستش امسال آرش یه کار عجیب غریب کرد اولین باری Ú©Ù‡ همدیگرو دیدیم یه پاکت بزرگ سبز داد بهم وقتی وسایل توشو در آوردم عین این بچه ها ذوق کردم یه خرس بامزه ÛŒ کوچولوی صورتی با 4 تا هاپوی نازه چوبی (خانواده ÛŒ خوشبخت)با یه تی شرت صورتی Ùˆ یه سیم کارت ایرانسل با یه عالمه سوغاتی خوشمزه(گز سوهان نون برنجی)یه لحظه خجالت کشیدم آخه یه دÙ?عه این همه....

بعدشم کلی سر به سر هم گذاشتیمو همدیگرو زدیم البته شوخی بودا

توی این مدت احساس میکنم یه جورایی زیادی رابطمون عجیب غریب شده حالا چرا نمیدونم چند روز بعدش با رویا رÙ?تیم نسوم حوصلمون حسابی سر رÙ?ته بود قرار شد آرشم بیاد زودتر از ما رسید اونم به خاطر رویا از بس شله البته واسه بیرون رÙ?تن وقتی رسیدیم تنهایی نشسته بود Ùˆ منتظر ما بود وقتی دیدمش انقدر ذوق کردم Ú©Ù‡ انگار صد سال بود ندیده بودمش Ú©Ù‡ یه دÙ?عه Ú¯Ù?ت دوستتم اینجاست Ú¯Ù?تم کی؟ Ú¯Ù?ت بهشاد یه دÙ?عه جا خوردم آخه دوست نداشتم منو آرشو با هم ببینه رویام Ú¯Ù?ت پس من میرم پیششون بعدش آرش از تو Ú©ÛŒÙ?Ø´ یه چیزی در آورد داد بهم Ú©Ù‡ هم ذوق کردم هم تعجب کردم شاید باورتون نشه توت Ù?رنگی برام گرÙ?ته بود صبر کردیم تا رویام اومد با هم خوردیم بعدم بلند شدیم از تو آلاچیق رÙ?تیم بریم بالای جنگل راه بریم Ú©Ù‡ بارون گرÙ?ت Ùˆ برگشتیم Ú©Ù‡ بهشاد اومد بیرونو همدیگرو دیدیم بعد بهم Ú¯Ù?ت تو Ú©Ù‡ با آرش بهم زده بودی دوروغگو منم خندیدمو چیزی Ù†Ú¯Ù?تم بعد آژانس گرÙ?تیم رÙ?تیم شام خوردیمو اومدیم خونه آرشم برگشت قائمشهرشبم Ú©Ù„ÛŒ حرÙ? زدیمو واسه ÛŒ خرسمون اسم گذاشتیم به خاطر Ø´Ú©Ù… توپولش اسمشو گذاشتیم گامبالو

شده بچه مون تازشم خیلی بی ادبه البته تقصیره آرشه یه دÙ?عه ÛŒ دیگم مهربون برام Ú©Ù„ÛŒ زردآلو با بستنی Ùˆ لواشک آورد Ú©Ù‡ Ú©Ù„ÛŒ ذوق کردم واسه ÛŒ یک خردادم Ú©Ù‡ سالگرد دوستیمون بود برام یه جابرسیه صورتی خرید

Ùˆ اما خبر بعدی یه سنجاب کوچولوی بازیگوش به اتاقم اضاÙ?Ù‡ شده Ú©Ù‡ قرار بود اسمشو با آرش بزاریم Ù?ندوق اما ندا زودتر براش اسم گذاشته بود منم دیگه عوضش نکردم Ùˆ همون بنل موند

Ú©Ù„ÛŒ اتÙ?اقای دیگم توی این مدت اÙ?تاد Ú©Ù‡ مثل بقیه عجیب غریب بود Ùˆ یه روزی شاید Ú¯Ù?تم

خلاصه Ú©Ù‡ این مدت بهترین روزابرام بود به جز چند تا مسئله Ú©Ù‡ دلم خیلی گرÙ?ت البته بین منو آرش نبود

 

16 خرداد هم بالاخره از طرÙ? دانشگاه رÙ?تیم بندرعباس برای درسامون Ùˆ بازدید با اینکه هوا واقعا گرم بود Ùˆ شرجی اما خیلی خوش گذشت کلیم عکس انداختیمو شیطونی کردیمشغل آیندم از لحظه ÛŒ اول تو قطار گرÙ?ته Ú©Ù‡ با خنده شروع شد تا لحظه ÛŒ آخر Ú©Ù‡ با گریه Ùˆ دلتنگیو یاد آوریه خاطرات این 4 سال بود همش خوب بود Ùˆ Ù?راموش نشدنی واقعا خوش گذشت با اینکه گرما زده شدم

عینه انسانهای اولیه شده بودیم مثلا تا حالا ماکارونی رو توی یه جمع 19 Ù†Ù?ره Ú©Ù‡ استادتون هم اونجا باشه با حراست دانشگاه با دست خوردین یا نه ما Ú©Ù‡ خوردیم خیلیم با حال بود

یه روزم Ú©Ù‡ ناهارمون کالباس بود با گوجه Ù?رنگیو پیازو هندوانه(از ابتکارات مامور خرید بود خیار شور گیر نیاورده بود) خلاصه Ú©Ù‡ همش خاطره شد بعدم Ú©Ù‡ Ú©Ù„ÛŒ  توی پاساژهای قشم گشتیم Ùˆ خرید کردیم  تا استاد بی چاره یه نمونه میگÙ?ت ببینیم همه جیغو داد میکردیم Ú©Ù‡ هوا گرمه ولی موقع خرید Ú©Ù‡ میشد به قول استاد اصلا گرم نبود  Ø´Ø¨ آخرم استادمون برامون کنار خلیج Ù?ارس آواز خوند واقعا صداش عالی بودددددد اشک هممون در اومد حتی خود استاد  خلاصه Ú©Ù‡ واقعا خوش گذشت کلیم خرچنگ گرÙ?تم Ù…یتونم به جرات بگم صمیمی ترین Ùˆ بهترین محیط رو دانشگاه ما داره استادا واقعا با بچه ها صمیمین مخصوصا استادای گروه ما با اینکه همه دانشگاهمونو مسخره میکنن البته در سطح استان..... شبم Ú©Ù‡ اومدیم خونه رویا تشنش بود بطریه آبو یه دÙ?عه سر کشید Ú©Ù‡ جیغش در اومد  دوید توی دستشویی حدس بزنین Ú†ÛŒ شده بود؟؟؟؟؟؟؟صبح Ú©Ù‡ رÙ?ته بودیم قشم از آب 3 تا بچه ÛŒ عروس دریایی گرÙ?تیم Ùˆ انداختیم توی بطری آب رویام Ù?کر کرده بود آب خوراکیه Ùˆ بطری رو سر کشیده بود(آب شور Ùˆ تلخ دریا) رÙ?تم به استاد Ú¯Ù?تم سریع اومد پیشمون Ùˆ دید بله رویا یکی از عروس دریایی ها رو نوش جان کرده خلاصه Ú©Ù‡ تا صبح Ú©Ù„ÛŒ آب خورد Ú©Ù‡ سمش دÙ?ع بشه البته چون بچه بود سمش زیاد نبود Ùˆ خیلی Ú©Ù… بود Ùˆ قرار شد با همکاریه سینا یکی از همکلاسیامون اسم رویا در کتاب گینس ثبت بشه Ù?ردام ساعت 3 برگشتیم  توی قطارم Ú©Ù„ÛŒ بازی کردیمو قطارو گذاشتیم روی سرمون همه خندشون گرÙ?ته بود از دستمون آخر شبم مثل رÙ?تنه منو رویا Ùˆ استاد با سپیده Ø­Ú©Ù… بازی کردیم Ùˆ استادو دودست بردیم Ú©Ù‡ قرار شد این درس منو استاد حذÙ? کنه البته شوخی ولی آخر سر باختم Ùˆ مجبور شدم به همه چایی بدم Ú©Ù‡ استاد دلش نیومد Ùˆ خودش به همه چایی داد بعدم همه نشستیم جدول حل کردیم هرچیم Ú©Ù‡ حرÙ? اضاÙ?Ù‡ میومد خودمون به جدول خونه اضاÙ?Ù‡ میکردیم خلاصه Ú©Ù‡ خیلی خوش گذشت

مطالب قبلی

  • ثبت نام[پنجشنبه 26 شهريور 1388] [16]
  • درد دل[جمعه 13 شهريور 1388] [25]
  • تولد تولد تولدم مبارک[جمعه 13 شهريور 1388] [21]
  • باز اومدم[جمعه 13 شهريور 1388] [24]
  • مساÙ?رت عید[جمعه 13 شهريور 1388] [22]
  • لغت نامه[جمعه 13 شهريور 1388] [28]
  • این چند وقت[جمعه 13 شهريور 1388] [23]
  • ثبت نام[جمعه 13 شهريور 1388] [18]
  • این مدت[جمعه 13 شهريور 1388] [17]
  • این چند وقت[جمعه 13 شهريور 1388] [21]
  • بعد از سه ماه[جمعه 13 شهريور 1388] [21]
  • باز بوی نیمکت مدرسه[جمعه 13 شهريور 1388] [25]
  • هلیای موزی ؟موضی؟موذی؟[جمعه 13 شهريور 1388] [19]
  • از دیروز تا امروز[جمعه 13 شهريور 1388] [24]
  • خبرهای اخیر[جمعه 13 شهريور 1388] [24]
  • تولد تولد تولدم مبارک[پنجشنبه 13 شهريور 1388] [33]
  • خرس کوچولو Ùˆ نمرات درخشان نیم ترم[پنجشنبه 13 شهريور 1388] [22]
  • Ù‚Ù?Ù„ در[پنجشنبه 13 شهريور 1388] [22]
  •  



    صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد
    This Template Designed by Dortinblog.Com